ماریا

تبلیغش و بین این سریالای پلتفرما می دیدم‌. و به خاطر صابر ابر و پانته آ پناهی ها دیدمش. داستان یه خطیه بدون اسپویلش در مورد یه دختر هست که از پل عابر پرت میشه پایین. و حالا آدم های داستان دنبال دلیلش هستن. ایده ی معماییش و دوست داشتم اما فیلمه جون نداشت. اینکه کل فیلم‌ تو محله ای از تهران که همشون بلوچ نشین هستن میگذره هم جالبه. چون اصلا نمیدونستم همچین محله ای تو تهرانم هست. فیلم میخواست تعصبات قومی قبیله ای رو مطرح کنه‌ اما نتونسته بود. یعنی من جای بلوچا بودم شاکی میشدم که چرا اینو در موردشون ساختن. مخصوصا اون سکانس جن گیریش ! تَه داستانم خیلی از موارد اصلا روشن نمیشه. صابر ابر و پانته آ پناهی هام حضورشون خیلی مسخره و بی فایده س . دلیلشون برای بازی جز پول زیاد احتمالا چیز دیگه ای نبوده. دختر فیلم که تقریبا جزو شخصیت های اصلی بود بسیار خوشگل بود و خوب هم بازی می کرد. دیگه؟ همین . آها یه سکانس آخرای فیلم داشت که تو ماشین داشت شازده کوچولو پخش می شد و بیرون هوا خیس و برفی بود . حال و احوالش و تو این تابستونِ سگ بسیار دوست داشتم. فیلم متوسطی بود که دیدنش و پیشنهاد نمیکنم. دو تا ستاره ی نارنجی از پنش تا بهش میدم.

کتاب های جا مانده ای

" والله، بابام‌جان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی... آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ‌کس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."

دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد

+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگ‌ها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری‌. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..

کتاب های جا مانده ای

" - چند روز قبل در روزنامه‌ای خواندم که میزان ویتامین D موجود در بدن باعث می‌شود درجه‌ی ایمان نسبت به آینده در جانوری که اسمش رو انسان گذاشتن افزایش پیدا کنه.

+ گفت: جدی؟ خب اتفاقاً من هم در روزنامه خواندم که مصرف سیگار می‌تونه باعث افزایش قد آدم بشه و یک چیز دیگه هم خوندم: اینکه بانک‌های سراسر جهان دست به دست هم دادن تا در اقدامی مشترک در عرض کمتر از ده سال فقر و گرسنگی رو به‌کلی در جهان ریشه‌کن کنن؛ پس بفرما، دروغ که شاخ و دم نداره.

و فرمین ادامه داد: می‌دونی چیه دانیل؟ گاهی فکر می‌کنم که داروین در نظریاتش دچار اشتباه شده بود؛ درواقع به‌نظر می‌رسه که سرمنشأ انسان باید خوک باشه نه چیز دیگه، چون از هر ده نفر انسان، هشت نفرشون خوک‌ صفت هستن و وجودشون هم درست مثل دُم یک خوکِ پرورده‌شده، کج‌ومعوج و ناراست.

- فرمین، من تورو در مواقعی که انسان‌گرا می‌شی و با دید مثبت به مسائل نگاه می‌کنی ترجیح می‌دم، مثل همون روز که گفتی هیچ انسانی در ذات خودش بد نیست. اینکه انسان‌ها فقط می‌ترسن و همین ترس ریشه‌ی خیلی از مشکلات و اشتباهاتیه که بشر مرتکب می‌شه.

+ اون روز عجب مزخرفی تحویل تو دادم، احتمالاً در اون لحظات خیلی قند خونم افت کرده بوده که چنین اراجیفی به زبان آوردم."

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون