دیالوگ های جا مانده ای

"-تو دست راستمی چی میگی؟

+ آره دست راستتم ولی با چپ می‌نویسی .."

سریال یاغی

زاکانی

چقدر من ازین مرد بدم میاد.یعنی از اون آدمای کثیفه که زیاد دیدم.با اون خنده های متعفن.

کتاب های جا مانده ای

"وقتی خدا را کشتیم یا به - تبعید - فرستادیم خودمان را هم به کشتن دادیم. آیا آن موقع چنان که باید و شاید به این موضوع توجه کردیم؟ اگر خدا نباشد، زندگی بعد از مرگی هم نیست. مایی هم در کار نخواهد بود. ما حق داشتیم مسلماً این رفیق قدیمی خیالی مان را بکشیم و در هر صورت هم زندگی بعدِ مرگی نصیب مان نمیشد. اما شاخه ای را که روی آن نشسته بودیم هم بریدیم و منظره از آن بالا از ارتفاع حتا اگر تنها توهم یک منظره بود خیلی بدک نبود."

عکاسی بالن سواری عشق و اندوه - جولین بارنز

Mourning Cloak

خیلی وقت بود تو دنیای زامبی ها عاشقانه ندیده بودم.تلخ بود اما دوستش داشتم.چقدر من این دنیا رو دوست دارم.و وقتی عاشقانه ای توش رقم می خوره یه رنگ نارنجیه که می خوره به این دنیای سیاه و جذابش می کنه.

    سندروم پیش از قاعدگی

    انقدر از پی‌ام‌اس همه جا حرف می زنن که اونقدر اطلاعات دارم که میتونم کتابشو بنویسم: انواع پی‌ام‌اس: پی‌ام‌اس در غربت. پی‌ام‌اس و اقتصاد کلان. نقش پی‌ام‌اس در انقلاب ۵۷ . اصن خودمم دچارش شدم. غیر از موارد علمی و غیر علمی که در مردان ایجاد می شود به شکل دیگه یا نه .هر ماه تو یه روز مشخص بدون هیچ دلیلی اتفاق میوفته . فرقشم اینه .دو روزه . بعضی وقت هام که عقب میوفته نگران هم میشم گاهی . دو روز گذشته به همین منوال گذشت . جدا از دلایل کافی و وافی یهو گرفت و اونقدر که می خواستم برم یکی و حرررر بدم ! که در جواب گفت بیا من و جر بده . روز آخرم بود و الان بهترم .

    آکله

    معنای آکله:

    "شرح الاسباب و العلامات نفیس بن عوض کرمانی :
    آن تاکل و تعفن و فسادی است به سبب فساد روح حیوانی که در اعضاست و عارض اعضاء می گردد.یا به سبب امتناع وصول روح حیوانی به اعضاء است.زیرا که فساد و انقطاع روح موجب فقد آن قوه، حافظ حیات می گردد، و از تصرف در غذا و احساس و حرکت باز می ماند، و فاسد و متعفن می شود.مثل آنکه در وقت انصباب خلط حار اکال سمی روح فاسد می شود به اعتبار ضدیت جوهر روح با آن. و مثل آنکه در وقت حدوث فلغمونی عظیم الحجم عارض می شود که در عظم به جایی رسد که مسالک روح را سد نماید، و روح را از وصول به عضو منقطع گرداند.

    [عامیانه، اصطلاح] جذام، زن سلیطه.زن زشت و بد ترکیب .

    ( کلیک )

    دورهمی زامبی ها

    ۶ تا زامبی پیر و فرسوده که چهل و چند ساله هر چهار سال یک بار میان و میشینن و یک مشت حرف مسخره و تکراری و میزنن و میرن میشینن پشت میزاشون و میخورن و میدرن و میرن. مغز های خالی.جیب های گشاد. سیرک سیاهه گریه دار. با بک گراند لجن گرفته ای که کثافت از سر تا پاش بالا میره.

    کتاب های جا مانده ای

    " فکر خودکشی خیلی زود از راه می رسد منطقی هم هست. اغلب روزها از پیاده روی می گذرم که اول بار وقتی به امتداد آن نگاه میکردم فکر خودکشی به سرم زد. به خودم ایکس ماه یا ایکس سال (تا حداکثر دو) فرصت می دهم و بعد اگر ببینم بدون او نمی توانم زندگی کنم اگر زندگی ام فقط بشود یک گذران منفعلانه دست به کار خواهم شد. البته می دانستم چه روشی را ترجیح می دهم. وان آب داغ گیلاس شراب کنار شیر آب و یک کارد گوشت بُری ژاپنی فوق العاده تیز. به این راهکار تقریباً همیشه فکر می کردم و هنوز میکنم. می گویند که { از این «میگویند که» ها در مورد اندوه ، و صبر و تحمل آن زیاد هست} فکر کردن به خودکشی خطر اقدام به خودکشی را کاهش میدهد. نمیدانم درست است یا نه ولی به بعضی ها ممکن است کمک کند نقشه هایشان را بهتر بکشند. پس به گمانم فکر کردن به آن، تیغ دودم باشد."

    عکاسی بالن سواری عشق و اندوه

    نام آور

    شبا که خسته و کوفته در حالی که ده درصد از شارژ کوفتیم برای ادامه ی زندگی نمونده رو میرم باشگاه خیلی دوست دارم. اون ضربه هایی که نثار بالا و پایین کیسه می کنم، اون خشمی که پاش خالی می کنم و خیلی دوست دارم.در حالی که باید خسته تر شم بعدش پر از انرژی و آرامش میشم اونقدر که ساک و میندازم رو دوشم و تا خونه میدوام فقط. یه اپیزود از فیلم و سریالم رو میبینم و باز هم‌ انرژی دارم برای ادامه ی حیات. حتی بعد از یه دست بازی تو دنیای عجیب پلی استیشن.
    میدونی؟ این ورزش و این رشته یه جایی از روحم و تاچ می کنه که سال ها دنبالش می گشتم.



    رویا فروشی

    خدا این اینستاگرام و لعنت کنه.خدا می دونه چند تا زندگی رو نابود کرده.البته خدا می دونه.منم میدونم.آدم میتونه تعدادش و از اطرافش به دست بیاره.یه جامعه ی آماری کوچیک که بشه بسطش داد به یه جامعه ی بزرگ.البته اینستاگرام فقط یه اسمه.یه برنامه. یه قطره در برابره دریای بزرگ .سیل و حمله ی گسترده ی اطلاعات طبقه بندی شده و نشده به آدم ها. اطلاعاتی که دست میذاره رو با ارزش ترین الماس آدمی.


    رویاهاش.


    آدم ها رو با رویاهایی آشنا می کنه که واقعیت ندارند.و یا اگه داشته باشند راهی برای رسیدن بهش رو نشون نمی دن. فقط آدم رو برابر یک تصویر مجهول قرار میده که میخوادش، اما نمیدونه چطوری.قدرت تشخیص آدم ها رو ازشون میگیره.یک مسیر جدید با یک رویای فیک جلوش میذاره که بی مزس.عین ک ون خیار.طعم نداره.اما قشنگه.بزرگه.باعث میشه دختر داستان در طول روز از فرط بیکاری و اسکرول کردن منظره ای از خوشبختی وسیع اما بی رمقی رو ببینه که دلش بخواد.اما ندونه چطوری.بدون اینکه باعث شه به خودش و دنیاش نگاه کنه اون تصویر رو از آدم های دنیاش طلب میکنه.از پسر زندگیش.این شکلی میشه که شب پسر از همه جا بی خبر خسته از دو شیفت کار و تلاش، پاش و به خونه که میذاره جلوش از طرف دختر یه لیست از خواستن هایی قرار میگیره که ربطی به خودشون و دنیاشون نداره. دختر فقط می خواد و پسر باید شبیه به غول چراغ جادو براورده کنه.اون ریلز چند ثانیه ای اینستاگرامی رو.اون دنیایی که خیلی رنگیه.خیلی بزرگه.خیلی زیباس و از تمام رویاها و فیلم های و داستان های عاشقانه ای که دختر تا حالا دیده زیباتره.رویایی تره.همون پونزده ثانیه.و اگر براورده نشه سوال دختر اینه؟ چرا نه؟ پس تا کی؟ من اون تصویر و میخوام.اون دنیارو میخوام.اون بکگراند پشت پسر و دخترر و میخوام.حتی اون پسره ی بدنسازی شده رو ..آره.


    من مخالف تلاش برای پیشرفت نیستم.من پروردگار کمال خواهیم.امام بلند پروازی.اما از مسیر درست.از جاده ای که خودم و دنیامو توش ببینم.نه از وسط اقیانوسی که هیچ انتهایی نداره.هیچ منبع موثقی وجود نداره ازش که تهش کجاست. این رویا فروشی اینستاگرام باعث میشه عشق و احساس به رتبه های پایین تر بره.چون الان بحث سریع ترین راه به بزرگ ترین تصویره.بی هیچ پلن و نقشه ای میخواد که برسه.اینجاست که همه چیز نابود میشه.به نظرم قدیم ها همه چیزش اورجینال تر بود.هم عشق ها و هم آدمهاش اصیل تر. پدر ها و مادر ها.از همون جامعه ی کوچیک اطراف میشه بهش برسیم و ببینیم این نظرم و.تلاش های به قاعده و رسیدن به تصویر آرمانیشون.تصویری که از هر ریلز چند ثانیه ای طولانی تر و واقعی تر و زیبا تره.اون زمان ها رویاها فروشی نبود.قابل لمس بود.به دست آوردنی بود.تلاش کردنی بود.

    می دونی چی میگم؟

    آدمیزاد

    انگار که هر چی سن و سالت بالاتر میره بیشتر به خودت حق میدی. تو هر چیز . لابد آخراش دیگه ادم خودش و خدا میدونه. بی‌نقص و کامل. آدمیزاد حقیر…

    دو فرشته

    فیلمی دیدم که هم زمان مهران رجبی و گلشیفته توش بازی کردن:)) و خب همین دلیلی بود که باعث شد فیلم و ببینم.کاری با الان این مهران رجبی ندارم اما اون یه زمانی یه بازیگر خیلی خفنی بود که با کارگردان های خیلی خفنی هم کار کرده بود. فیلم از کارگردانی بود که همین یه فیلم و ساخته بود تو سال هفتاد و هشت‌.موضوع فیلم رو دوست داشتم.آدم فوق مذهبی تو یه شهرستان دور که پسرش عاشقه ساز میشه و کاری که اون با پسرش می کنه ایده ی نابی بود که نسبت به سال ساختش خوب ساخته شده بود.از اون مدل داستان ها که دیگه احازه ساخت ندارن.

    تلنگر ۳

    زندگی روتین

    گاهی فکر می کنم کاش یک مسلمان معتقدی بودم به اسم ایوب ساکن کرج. زنم را حوالی نیمه شب می‌ک ردم و بعد غسل، پُشت بندش وضو و نماز . صبح برای همسرم نازنین زهرا خانوم و پسرم آقا محمدرضا نان بربری داغ می‌خریدم با کمی عسل و سرشیر. صبح جمعه‌ ای کُلی لذت ببرند. سماور هم داشتیم،قل قل می کرد.کاش.

    مست عشق

    نمی خواستم این فیلم و ببینم.راستش برام دیدنش شده بود عین ک ون خیار.همونقدر بی ثمر.اما گفتم‌ آخرای اکرانشه. پی تنهایی دیدن و به جون خریدم و با اینکه میدونسم‌ تنهایی سینما رفتن خیلی رقت انگیزه رفتم. که از فیلمی که شنیدم خوب نبست انتقاد کنم که دلم نسوزه تنهایی دیدمش.

    اما

    دوستش داشتم.

    تو‌ سینما بهمن دیدمش.تو سالن سه.همون سالن کوچیک پنجاه نفره که به زور بیست نفر پر شده بود.تو یه عصر خردادی.که هوا خیلی باد داشت.طوفانه مصیبت بود.

    دختره پرسید کتاب فروشیای انقلاب کی می بندن؟ گفتم وقتی تنهایی بری بالا سرشون. تو دلم.رو زبونم همون هشت نه بود.

    اولای فیلم و چون در حال سوگورایی برای تنها سینما اومدنم بودم خیلی نفهمیدم.اما به خودم اومدم دیدم دوستش دارم.همون جا که یکی یکی تماشاگرا داشتن می رفتن و عده ای دخترک جا/شم اون پشتا می خندیدن به فیلم و مسخره میکردن من غرق فیلم بودم.

    من ملت عشق و نخوندم.میگن که داستانش از رو اون ساخته شده.نمیدونم اما میفهمم اگه این کار و حسن فتحی کرده باشه.حضور کیمیا خاتونی که تو بیشتر منبع های موثق وجود خارجی نداره و قصه ی پر غصه ی عاشقیش باید بار درام کارو بالا می برد.با حضور خانوم هانده.که البته حضور زیادی نداشت.

    من با دیدن تریلر فیلم می دونستم‌ نباید منتظر فیلم‌ فلسفی و عمیق در باب شمس و مولانا باشم.برای همین انتظاراتم براورده شد.فیلم در مورد تاثیرات شمس و مولانا رو دنیای آدم هاس. رو اسکندر سلجوقی ، نظامیه قونیه ای گرفته تا دلدار ه رزه شدش.تاااا تمام مردم قونیه و کل جهان که این تاثیر و‌ باید می گرفتن و‌ مست شعر های مستانه ی مولانا میشدن‌.

    دیالوگ‌ها درجه یک.تصویر برداری و لوکیشن‌ شگفت انگیز.بازی ابراهیم چلیکوب محشر و پارسا و شهاب هم متوسط . ورود نکردن به داستان شمس و مولانا و‌ ارادتشون بهم کاملا قابل درک بود.حتی اون خطابه ای که شمس خوند و داستان هایی که چیده شد که بگه رابطه ی این ها استاد و شاگردی بوده . به هر حال فیلم‌ باید اکران میشد.همینجوریشم سر صوفی گری هاشون کلی ایراد بهش گرفته بودن.

    وگرنه کی هست که ندونه مولانا اکثر شعر های عاشقانه ای که سروده برای مرد های زندگیش بوده؟ از شمس گرفته تا عزیزی که بعد جای اون رو می گیره. ( پادکست رخ اپیزود مولانا گوش داده شود ) اما این حاشیه س.اصل نوع دیدگاه این موجودات شگفت انگیز بود که فقط عشق می خواستن و معتقد بودن خدا با ملت عاشق مراوده ی بیشتری داره.

    فلش بک و فلش فوروارد های فیلم هم اذیتم نکرد و برام جذاب بود.شاید اگه بی اطلاع از داستان مولانا ببینیش یکم گیج بشی.

    در هر صورت دیدمش و چه حیف تنهایی دوستش داشتم‌.

    ( کلیک )

    مموش کوچولو

    گرگ های وال استریت در حال انگشت کردن برای کسب درامدن. از پلنگ های نابالغ پخش تو بازار تهران گرفته تا دست فروش های ایستگاه جوانمرد قصاب که میخوان پروفیتشون و ببرن بالا. از راننده اسنپ گرفته که با دو تا گوشی و چند خط در حال باز کردن کارتاس تا دوس دختره علی آقا که معتقده سه ساعت سر نزنه سکه هاش ریست نمیشن. همه در حال تصویر سازی رویاهای دست نیافتنی.ملت کج فهم ساده اندیش جهان سومی که معتقده ک ون گشاد مایه ی نشاطه.کم کار کن پول بیشتر در بیار.اصن کار نکن و میلیاردر شو.تهش فقط یکم خستگیه انگشت های سبابه س که قلنجش و بشکونی حله.چه چیزایی در این روزگار دیدیم حاجی.انگشت میکنن تو ک ون همستر واسه پولی که حقشون میدونن.روز اول که قیافه همستر و دیدم و راهی که برای کسب روزی دیدم دچار پوچی اگزیستانسیالیسم شدم. کار بی هدف و جذاب. رسیدن به رویای دختر پولداره ی شهر.

    نظر قطعی من در این مورد چیه؟ به نظرم لیست میشه و پولی هم داده میشه؟ یک سری نظرات دقیق و عمیق دارم که الان وقت گفتنش و ندارم.اخه هم کارتای پنج میلیونی امروز اومده که باید بگیرم‌ هم کد مورس امروز و نزدم که یه میلیون بیاد کف حسابم.باید یه هماهنگی باشه بین سکه و پروفیتم.کیف پولمم باید باز کنم راستی.بعدن میام میگم نظرمو.

    زبون اصلی

    سر سریال داشتم دارت میزدم یهو دیدم ‌حرفاشونو‌ میفهمم. بعد از چند سال زبان اصلی دیدن. فکر میکنم وقتشه زیر نویس انگلیسی ببینم.

    Kickboxing

    وقت برگشتن به رینگ و مبارزاته. مسیری که سال ها پیش نصفه رهاش کردم و حالا وقتشه برم و برسم به اون جایی که باید.

    نصفه و نیمه

    شبیه ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﻪ ی کتاب . ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻌﺪﯼ آقای ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ .

    در حال خویش

    تو بهشت زهرا این آقاهه مراسمشون و رها کرده بود و به درختا آب میداد.چند بار صداش کردن گفت از همینجا میشنوم.

    تلنگر ۲

    ( کلیک )

    همه انگشترن من نگینم

    تولدم مبارک

    ریویو

    ‏ریویوهای فرندز میخوندم.اطلاعات بیات مثل،چون فیبی واقعا حامله شد براش سناریوی بچه‌های برادرشو نوشتن.خواهر دوقلو داره ولی نقش خواهرشم خودش بازی کرد.روانشناسه و بین همه فقط اون جایزه امی گرفت.نقشش بر اساس شخصیت واقعیش نوشته شد.جالب بود.

    سوال روز

    «اونا نمیدونن که ما میدونیم که اونا میدونن که ما میدونیم.»

    این جمله از کیست؟ ( ۵ نمره )

    کتاب های جا مانده ای

    "مسئله تقابل بین اندوه است و سوگواری . ممکن است سعی کنید این جور متمایزشان کنید که اندوه یک وضعیت است اما سوگواری یک «فرایند»؛ با این حال لاجرم اشتراکاتی دارند. یعنی چون «وضعیت» است تحلیل میرود؟ یا چون فرایند است بهبود می یابد؟ چطور میشود گفت؟ شاید بهتر باشد استعاری به آنها فکر کنیم. اندوه عمودی است و سرگیجه آور؛ عوضش سوگواری افقی است. اندوه دلتان را به هم میزند نفستان را می بُرد نمیگذارد خون به مغزتان برسد؛ سوگواری شما را با خود به سمت و سوی تازه ای می کشاند. اما از آنجا که حالا در توده ابرها گیر افتاده اید محال است بشود گفت بی حرکت مانده اید یا خیال میکنید در حرکتید."

    عکاسی بالن سواری عشق و اندوه _ جولین بارنز

    و رنگ ها همگان قرمز ...

    و تو همیشه آخر کار می رسی به داد من ‌‌‌...

    تلنگر 1

    ( کلیک )

    خونم‌ رو‌ ریختن

    امروز که عین آبشار نیاگارا خون می پاشید رو صورتم با لبخند و درد جلو آینه وایستاده بودم و خودم و‌ می دیدم تو‌ هیبت قهرمان های فیلمفارسی.فهرمان های بازنده ی فیلمفارسی. همونا که تهش یا با موتور مثل مرد وسط بزرگراه زیر بارون چاقو می خوردن و می مردن و یا اونا که وسط حموم عمومی شهر داد میزدن سید کوجایی که حاجیتو کشتن.

    خستگی

    خستگی سطح دارد.عمیق. می‌شود پهنش کرد مثل یک روتختی گرم بدرنگ که به تخت نمی‌آید. مثل برفی چرک‌ شده ی سیاه نشسته در ظهر فردای روز بد زمستانی.
    ‏خستگی خیس است.مثل چرک روی کاشی آشپزخانه.که مشمئز می‌کند. مثل شرجی آزاردهنده ظهر غمگین تابستان.که تی‌شرت را به تنت چسبانده.
    ‏خستگی ...

    کتاب های جا مانده ای

    "اول نیچه بعد هم نادار ، خدا مُرده است و دیگر آن جا نیست که ما را ببیند.حالا این ماییم که باید ما را ببینیم. برای این کار، نادار فاصله و
    ارتفاع لازم را به ما داد به ما فاصله ی خدایگانی داد و منظر چشم خداوند. لحظه ی طلوع زمین (عجالتاً) به این جایگاه پایان داد و آن عکس ها که از مدار ماه گرفته شد و در آنها سیاره ی ما کمابیش تقریباً مثل هر سیاره ی دیگر بود البته نه به چشمِ فضانورد ساکت ،چرخان، زیبا، مُرده، بی ربط . نکند خدا ما را این طور می دیده و برای همین هم هست که غایب شده؟! مسلماً من به خدای غیب شونده اعتقاد ندارم اما چنین داستانی نظم و منطق خوبی به جهان می دهد."

    عکاسی بالن سواری عشق و اندوه = جولین بارنز