ثابت

۵/۵/۵

بماند به یادگار از روز رُندی که تنها زیبایی اش همین رُند بودن بود. در روزگاری که امید به سختی پیدا می شود و تلخی به وفور. همه چیز سخت است و‌ کاری از دست زندگی هم بر نمی آید.

آدم فروش

دوستش داشتم. یعنی اون حس و حالی که بعد از دیدنش گرفتم و اون طراحی صحنه درجه یک و تصویر کردنِ روزگار خیلی قدیم واقعا حالم و میزون کرد. داستان خیلی خاصی نداشت. اما بسیار دلچسب بود همه چیزش. کارگردانش محمود کلاری بود. یکی از بزرگ ترین و خفن ترین فیلمبردارای سینما که این اولین فیلمش بود که خودش ساخته بود. یه جا گفته بود که این فیلم در واقع خاطرات کودکی خودش بوده که تبدیل به فیلم کرده. و من همش به این فکر می کردم چقدر عاشق این جادوی سینمام. اینکه کاش منم میتونستم خاطراتم و کودکیام و روزای پُر رنگ‌ قدیم رو به جای مکتوب کردن تصویرش کنم. خوش به حال اونایی که می تونن واقعا. بازیام همشون خوب بود. علی شادمان که همیشه درجه یکه و رایان سرلک که واقعا هنرمنده و مثل اون سریال زیر خاکیش همچنان در حال درخشیدن. اسم قبلی فیلم که تو جشنواره بود تابستانِ همان سال بود که تغییرش دادن به آدم فروش. راستی مهران مدیری هم یه تک سکانس داشت که خوب بازی کرده بود.

و..

یه دختر بچه داره این فیلم. که نابودم کرد. شبیه دختری بود که همیشه آرزو می کردم داشتم. همونقدر ناز همونقدر دلبر.. یعنی هر بار نشونش میداد دلم می رفت دیگه. مطمنم تو جهانی دیگر و سیاره ی خودم‌ قطعا دخترم همین شکلیه. چهرشم خیلی برام آشنا بود بعد که سرچ کردم یادم اومد تو فیلم زن و بچه هم گویا بوده. همین دیگه. پیشنهاد میشه و سه تا و نصفی ستاره ی نارنجی از پَنش تا میدم بهش. اینقدر دختره رو دوست داشتم یه سکانس خیلی کوچولو از دلبریاش و از رو فیلم ضبط کردم . ( کلیک ) تو فیلم اسمش مصی بود.اسم واقعیشم رونیکا. اسم دختر منم شادی.

کتاب های جا مانده ای

" فرمین گفت: ولی من متعلق به هیچ گروه و دسته‌ای نبوده و نیستم پدر. از نظر من پرچم‌ ها فقط چند پارچه‌ی ژنده‌ی رنگ‌ خورده‌ای هستن که تنها کاری که از دستشون برمی‌آد برانگیختن احساسات فاسد و متعصّب درون بشره. فقط دیدن یکی از اون آدم‌هایی که پرچمی رو به دور خودش پیچیده و در حال قی کردن اشعار حماسی یا به رخ کشیدن علائم و نشان‌ها یا تحویل دادن سخنرانی‌های مضحک ناشی از عقده‌های خودبزرگ‌ پنداریه باعث می‌شود که بلافاصله از اون مکان پا به فرار بگذارم و برم. من همیشه با خودم فکر کرده‌ام که هر انسانی که نیاز به پیوستن به یک گله رو با تمام وجود در خودش احساس می‌کنه باید به‌ ناچار بپذیره که خودش چیزی بیشتر از یک گوسفند نیست."

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

ماریا

تبلیغش و بین این سریالای پلتفرما می دیدم‌. و به خاطر صابر ابر و پانته آ پناهی ها دیدمش. داستان یه خطیه بدون اسپویلش در مورد یه دختر هست که از پل عابر پرت میشه پایین. و حالا آدم های داستان دنبال دلیلش هستن. ایده ی معماییش و دوست داشتم اما فیلمه جون نداشت. اینکه کل فیلم‌ تو محله ای از تهران که همشون بلوچ نشین هستن میگذره هم جالبه. چون اصلا نمیدونستم همچین محله ای تو تهرانم هست. فیلم میخواست تعصبات قومی قبیله ای رو مطرح کنه‌ اما نتونسته بود. یعنی من جای بلوچا بودم شاکی میشدم که چرا اینو در موردشون ساختن. مخصوصا اون سکانس جن گیریش ! تَه داستانم خیلی از موارد اصلا روشن نمیشه. صابر ابر و پانته آ پناهی هام حضورشون خیلی مسخره و بی فایده س . دلیلشون برای بازی جز پول زیاد احتمالا چیز دیگه ای نبوده. دختر فیلم که تقریبا جزو شخصیت های اصلی بود بسیار خوشگل بود و خوب هم بازی می کرد. دیگه؟ همین . آها یه سکانس آخرای فیلم داشت که تو ماشین داشت شازده کوچولو پخش می شد و بیرون هوا خیس و برفی بود . حال و احوالش و تو این تابستونِ سگ بسیار دوست داشتم. فیلم متوسطی بود که دیدنش و پیشنهاد نمیکنم. دو تا ستاره ی نارنجی از پنش تا بهش میدم.

کتاب های جا مانده ای

" والله، بابام‌جان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی... آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ‌کس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."

دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد

+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگ‌ها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری‌. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..

کتاب های جا مانده ای

" - چند روز قبل در روزنامه‌ای خواندم که میزان ویتامین D موجود در بدن باعث می‌شود درجه‌ی ایمان نسبت به آینده در جانوری که اسمش رو انسان گذاشتن افزایش پیدا کنه.

+ گفت: جدی؟ خب اتفاقاً من هم در روزنامه خواندم که مصرف سیگار می‌تونه باعث افزایش قد آدم بشه و یک چیز دیگه هم خوندم: اینکه بانک‌های سراسر جهان دست به دست هم دادن تا در اقدامی مشترک در عرض کمتر از ده سال فقر و گرسنگی رو به‌کلی در جهان ریشه‌کن کنن؛ پس بفرما، دروغ که شاخ و دم نداره.

و فرمین ادامه داد: می‌دونی چیه دانیل؟ گاهی فکر می‌کنم که داروین در نظریاتش دچار اشتباه شده بود؛ درواقع به‌نظر می‌رسه که سرمنشأ انسان باید خوک باشه نه چیز دیگه، چون از هر ده نفر انسان، هشت نفرشون خوک‌ صفت هستن و وجودشون هم درست مثل دُم یک خوکِ پرورده‌شده، کج‌ومعوج و ناراست.

- فرمین، من تورو در مواقعی که انسان‌گرا می‌شی و با دید مثبت به مسائل نگاه می‌کنی ترجیح می‌دم، مثل همون روز که گفتی هیچ انسانی در ذات خودش بد نیست. اینکه انسان‌ها فقط می‌ترسن و همین ترس ریشه‌ی خیلی از مشکلات و اشتباهاتیه که بشر مرتکب می‌شه.

+ اون روز عجب مزخرفی تحویل تو دادم، احتمالاً در اون لحظات خیلی قند خونم افت کرده بوده که چنین اراجیفی به زبان آوردم."

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

کتاب های جا مانده ای

« کم‌کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک‌ جور حاملگی مادام‌العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک‌جور مسئولیت مداوم و بی‌وقفه. یک جمله‌ی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای این‌که نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پر زحمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم، مثل حاملگی، غریبه‌ها را به کنجکاوی وا می‌دارد، و حس ترحم و ملاحظه‌شان را برمی‌انگیزد."

همنام - جومپا لاهیری

کتاب های جا مانده ای

" اسم‌های خودمانی همیشه کار راه‌ اندازند. یکی از رسم‌های بنگالی این است که هر آدم دو تا اسم دارد. اول، یک اسم خودمانی، که به بنگالی می‌گویند داک‌ نام. داک‌ نام در اصل، اسمی است که دور و بری‌ ها، چه خانواده و چه دوست و آشنا، توی خانه یا در موقعیت‌های صمیمی و خودمانی، آدم را به آن صدا می‌زنند. اسم خودمانی چیزی است که از دوران کودکی به شخص می‌چسبد و تا بزرگسالی همراهش می‌آید. اسم خودمانی به آدم یادآوری می‌کند که زندگی، همیشه آن‌قدرها جدی و رسمی و پیچیده نبوده و نیست. به‌جز این، گوشزد می‌کند که همه‌ی مردم یک‌جور به آدم نگاه نمی‌کنند. خود آن‌ها هم اسم خودمانی دارند. با همین اسم‌ها با آن‌ها قهر و آشتی می‌کنند، و با همین اسم‌ها دلتنگشان می‌شوند.

هر اسم خودمانی با یک اسم خوب و رسمی، که به بنگالی می‌گویند بلو نام، جفت می‌شود که هویت شخص را در دنیای بیرون مشخص می‌کند. اسم‌های رسمی را می‌شود روی پاکت‌ های نامه، مدارک تحصیلی، کتابچه‌های تلفن و این قبیل چیزهای عمومی دید. اسامی خوب و رسمی عموماً معانی عمیق و احترام‌ برانگیزی دارند. در اسم‌های خودمانی از این دست آرمان‌گرایی‌ها خبری نیست. این اسم‌ها هیچ‌جا ثبت نمی‌شوند، فقط دهان به دهان می‌گردند و در یادها می‌مانند. بر خلاف اسم‌های رسمی اغلب بی‌ معنی‌اند و عمداً مضحک و احمقانه. گاهی فقط یک آوای ساده‌اند. همین."

همنام - جومپا لاهیری

پونزه خرداد

تولدت مبارک شهاب جون . خوشحالم‌ تونستی این سن و هم رد کنی و زنده بمونی بزرگوار. تو جزو سخت پوست ترین موجوداتی هستی که میشناسم. ببینیم این سن رو چطور می گذرونی. دلم نیومد این روز نارنجی رو‌ تو این خونه قدیمی ثبت نکنم برات.

تفاوت

خاک سرده؟ این که آدمیزاد زود به زندگی عادت می کنه باگِ خلقته؟ این حجم خوشی و شنگولی وسط این لجنزاری که هنوز توشیمم طبیعیه؟ شاید این طبیعیه و نباید خیلی آدما رو متهم کرد به بی وجود بودن. فقط اگه طبیعیه پس چرا برا ما طبیعی نشد؟ تمام آدما اون روزا تو عشق و حال بودن و موشکا فقط بالا سر ما چاق سلامتی می کردن؟ دلم میخواد روز نوشت اون ماه های جهنمی که تو نت گوشیه اینجا بریزم. نباید یادم بره‌.

به محبوب رسیده

وبلاگم رو بعد از سه ماه از پُشت محکم بغل کردم و جز هم آغوشی سفت ! حرف دیگه ای ندارم تا وقتی که از بلعیدنش سیر شم.

مسافران

کالکشن فیلم های استاد بیضایی رو با مسافرانش شروع کردیم. یکی از آثار شاخص سینمای ایران که با ترکیب درام اجتماعی، رئالیسم و نمادگرایی ساخته شده و هنوز هم جزو آثار مهم و تاثیرگذار به شمار می‌ره. داستان فیلم درباره خانواده‌ ای هست که از شمال به تهران سفر می‌کنن تا آینه‌ای موروثی رو به جشن عروسی برسونن. همون اول فیلم. تو سکانس اول هما روستا یکهو به دوربین زل میزنه و کل داستان فیلم رو تعریف می کنه ! یه داستانی تلخ که باورت نمیشه. اتفاقی که هم مرگ و هم زنده‌ بودن رو کنار یکدیگر قرار می‌ده و بیسی میشه برای بازتاب مفاهیم عمیق انسانی که قراره ایجاد کنه.

فیلم با پایان‌بندی خاص خودش مرز میون زندگی و مرگ، امید و انتظار، و حضور و غیاب را زیر سوال می‌بره. نمادهایی مثل آینه و نور، بار‌ فلسفی اثر رو تقویت می‌کنن و تجربه‌ ی شاعرانه از مواجهه انسان با سرنوشت و زمان رو نشون میده.

مسافران بیشتر از یک روایت ساده‌ ی سفر هست. فیلمی درباره تجربه انسان در مواجهه با مرگ و زندگی، تقابل انتظار و فقدان، و پیوند میون فرهنگ، آیین‌ها و احساسات درونی انسان‌ها. با بازی‌های تاثیرگذار جمیله شیخی، مژده شمسایی و هما روستا. و دوجین بازیگر درجه یک دیگه.واقعا خوشحالم فیلم های این بزرگ مرد و به وقتش شروع به دیدن کردم.

Babygirl

فیلم baby girl فیلمی پُر تنش با بازی درخشان نیکول کیدمن که به دنیای روان‌شناختی و پیچیده روابط انسانی می‌ پرداخت.

کیدمن نقش زنی موفق و بانفوذ رو بازی می‌کرد که زندگی ظاهرا بی‌نقصی داشت. اما با ورود یه پسر جوون، وارد رابطه‌ای پنهانی و خطرناک می‌شه. کشش اولیه میون اونا به تدریج به بازی‌ پیچیده از قدرت، سلطه، آسیب‌پذیری و خواسته‌های سرکوب‌شده تبدیل می‌شه. هر حرکت و تصمیم، شکاف میون ظاهر اجتماعی و احساسات درونی این زن رو نمایان می کنه و تنش داستان را بیشتر می‌کنه.

فیلم فقط درباره ی خیانت نیست.درباره تقابل میل و اخلاق، قدرت و آسیب‌پذیری، و کشمکش میون تصویر عمومی و خواسته‌های شخصیه. Babygirl با فضای ارو ت یک و نفس‌گیرش شانس یک‌بار دیدن و داره. هرچند از متوسط بالاتر نرفت.

القصه

سلام. چطوری ؟ خوبی؟ مام بد نیسیم. زنده ایم همچنان. بسیار بی حوضله و خسته و غمگین. بیشتر تو کانال هستم. اینجا اومدن انگار برام‌ سنگین شده. حال و حوصله ی اولاد آدم و ندارم. صدی نود آدما این روزا فقط ک سشر میگن.از دَم. سعی می کنم از اون سمتی که طرفم میان رام و کج کنم که کسی رو نبینم. آدما با حرف های بالا سرشون یه مُشت موجود لزج شدن برام. به قول حاجی به اییینجام رسیده. دقیقا همینجا. خودت تصویر سازی کن حرکت دستمو. نه حس و حال فحش هست. نه حس و حال تقدیر و فقط نوشتن. میگذرونیم دیگه. میگذرونیم تا تموم شن یا تموم شیم. انتخاب سومی نیست. این مدت قد موهای سرت فیلم دیدم. برای آرشیو کردنشون همه رو تا قبل سال اینجا ثبت می کنم. دیگه هم؟ همین دیگه. این وسط دلتنگ بعضی نفراتم میشم. دله دیگه. چمیدونم. مراقب خودتون و اونجاتون باشین.

پسر انسان

فیلم ایده ی بکر و جسورانه ای داشت. اما در حد همون ایده موند و داستان پر و پیمونی شکل نگرفت. داستان یک آدم تراجنسیتی که بعد از عمل و تغییر جنسیتش از زنی به نام آذر به مَردی به نام اهورا همچنان درگیر خیلی از مشکلات هست. از پذیرفته نشدنش تو خانواده و جامعه تا پنهون کردن هویت اصلیش از فرزندش. داستان از جایی که همسر سابقش دوباره پیدا میشه شکل جدیدی میگیره. اما خب همونطور که گفتم داستان به شدت لاغر باقی می مونه. با این حال پرداختن به این موضوع تو سینمای مملکت حرکت بسیار شجاعانه ای میتونه باشه. بازی بهنام شرفی تو نقش این آدم بسیار درجه یک بود.

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی | دای سیجی

کتابی در مورد دو نوجوون کتاب‌ دوست که تو دوران انقلاب فرهنگی چین و دیکتاتوری مائو به یک روستای دورافتاده تبعید میشن. زندگی ساده و محدود و سیاهشون زمانی تغییر می‌کنه که به چمدونی پر از رمان‌های ممنوعه غربی دست پیدا می‌کنن.کتاب هایی از از بالزاک. کتاب‌ هایی که نگاهشون به عشق و آزادی و جهان را عوض می‌کنه و پای دختری به نام خیاط کوچولوی چینی رو هم به ماجرا باز می‌کنه که داستان و جذاب تر می کنه.یه رمان کوتاه، لطیف و تاثیرگذار درباره ی قدرت ادبیات، رویاهای جوانی و تاثیر داستان‌ها بر سرنوشت آدم‌ها که بر خلاف اسم شاید کودکانه ش به شدت عمیق و دوست داشتنی بود‌.

سگ سفید | رومن گاری

سگ سفید اثر رومن گاری داستان پیدا شدن سگیه که برای نفرت و حمله به سیاه‌ پوست‌ ها تربیت شده اما کم‌کم تبدیل میشه به یه بهانه‌ برای حرف زدن از ریشه‌های تعصب و نژادپرستی و امکان تغییر. نویسنده با یه نثر صمیمی و تلخ نشون میده نفرت چطور ساخته میشه و آیا میشه دوباره مهربونی رو یاد گرفت یا نه. کتابی تقریبا کوتاه، فکر‌ برانگیز و انسانی که بیشتر از یه داستان درباره‌ ی یه سگه ، کتاب درباره‌ ی خود انسان ها و جامعه‌ س. در ضمن ترجمه ی جناب حبیبی هم مثل همیشه بی نظیره !

سالار مگس ها | ویلیام گلدینگ

کتاب تا اواسطش بسیار خسته کننده بود. که درصد زیادیش به نظرم به خاطر ترجمه ی بدش بود.ترجمه ی گنگ از توصیف های خیلی خیلی زیاده نویسنده . اما از نیمه ی کتاب به بعد داستان هیجان انگیز میشه و رو دور تند میوفته و‌ تازه انگار شروع میشه. در کل کتابی بود که از داستان و نشونه هاش میشه توصیف های متنوع و بسیار کرد ! راستی داستان سریال لاست هم از این کتاب گرفته شده‌.

بامداد خمار | فتانه حاج‌ سید جوادی

سرگذشت تلخ یک زن در دل تاریخ.
رمان تینیجری دهه شصت.
یک‌ رمان که از متوسط بودن بالاتر نرفت . حداقل تو این روزگار.

بازی فرشته | کارلوس روئیث ثافون

دوستش داشتم. مثل سایه ی باد. حتی بیشتر. با تصویر سازی ها و جزئیات شگفت انگیز. هر صفحه ش غافلگیرت می کرد و داستانی پر و پیمون، که دلم نمی خواست حالا حالاها تموم شه. خوشحالم با این مجموعه کتاب آشنا شدم و کتاب های بعدی رو هم حتما می خونم.

نازنین | داستایفسکی

این کتاب رو در شرایط خاصی خوندم. و بر خلاف بقیه کتاب های جناب داستایفسکی خیلی دوستش داشتم. گویا این کتاب رو در اواخر عمرش نوشته و داستان برگرفته از یک‌ اتغاق واقعی بوده. بر خلاف بقیه کتاب های این نویسنده با حجم کمی که داره تمام اعتراف های راوی تو تمام‌ وجود آدم رسوخ میکنه.اعتراف هایی که مثل خود راوی هم بهش حق‌ میدی و گاهی هم نه. زن چرا خودکشی کرد؟ سوالی که از ابتدای کتاب تا انتهاش درگیرت میکنه. و با پایان کتاب آشفتگی احوالات راوی با تو باقی خواهد ماند .

کتاب های جا مانده ای

" در دنیای ما همه چیز سطحی و مجازی است. هیچ چیز، حتی افسانه‌های کهنه یونان و ایران و چین و حتی کلام بیشتر پیغمبران هیچ چیز، هرگز، کلام آخر نیست. همه چیز از ثانیه اول پیدایش، محکوم به فنا و به سوی نفس کلی و الوهیت است. هر چیز فقط زمانی دارد، حرکتی می‌کند، بعد ساکت می‌شود. فقط مسئله زمان است. یک زمان برای من، یک زمان برای تو، و یک زمان برای همین مگس که الان وزوزکنان از پهلوی گوش من پر زد. پس تا هستی نشان بده. وانمود کن — که سالم و خوشحالی. تا راحتت بگذارند. البته فعلاً راحت بگذارند، تا روزی که واقعاً راحت شوی. زندگی زشت و پوچ است، زنده‌ها غمگینند، و جسم، موقتی و فناناپذیر. فقط جوهر جسم موجود است که خدایی و ابدی است. باید به آن احترام گذاشت… زندگی خوب جسمی لذت دارد ولی مرگ، همیشه تجلی می‌کند و همیشه بقا دارد و مرگ بر حیات شرف دارد. چون فقط در حالت مرگ است که جوهر وجود انسان والا خالی از زشتی و دغدغه و پوچی و فناپذیری روح استراحت می‌کند. پیچیدگی حیات از جسم باز می‌شود. تجزیه و پاک می‌شود… و به خاک آرام باز می‌گردد…."

شراب خام - اسماعیل فصیح

یک ماه

یک ماه گذشت. یک ماه از مرگ دست جمعی همه ی آدم ها. چه اونا که کشته شدن چه اونا که شانس آوردن و زنده موندن. این قسمت از تاریخ هم ورق خورد. یه ورق پُر از خون. روزگار هیچ وقت اونجور که خواستیم و خواستن نگذشت. چه اونا که برای هدفی رفتن و کشته شدن چه اونایی که موندن و تو کف خیابون سیل خون راه انداختن. حاکما پشت میزهای کثیفشون میشینن و مذاکره برای مذاکره می کنن. قهقهه می زنن و سرنوشت هیچ کدوم از اون جوونا برای هیچ کس ذره ای اهمیت نداره. زندگی ادامه داره. تا به روزش.که بعید میدونم دیر باشه.

آدینه

حال و حوصله ی مرثیه سرایی مردم و ندارم . اینکه کم کم آدم ها به صورت غیر مستقیم و سوسکی و با جملات شیک و صورتی از اون روزا میگن و فعالبتشون رو دارن شروع می کنن هم برام مهم نیست . حتی اینکه امروز و نتایج مذاکرات تخ میشون هم چی میشه برام اهمیت نداره . کلا نشستم و فکر می کنم باید چکار کنم . یه کاری. هر کاری.

تکرار

تا چشم‌ میندازی همه چیز تکراری و اسپویل شده. از آدما و طرز فکراشون. تا خبر ها و کلمه ها و جمله ها و داستاناشون.کاش اینجا نبودم. کاش کلا نبودم. دوست داشتم جای جدیدی باشم. با طرز فکر های نو . و آدم هایی که داستان دارن برای گفتن. خبر ها فرق کنه. کلمه ها فرق کنه. و تا چشم کار می کنه زندگی باشه و هدف .

سختی

خیلی سخته اراجیف زامبی ها رو بشنوی و مثل همیشه سگ محلشون کنی و رد شی. یعنی هرچقدر به دموکراسی و ابراز عقاید معتقد باشی بعد اون‌ دو‌روز دیگه نمیشه . یهو یه وبلاگ میاد بالا یه چی میبینم دلم میخواد برم طرف و تیکه تیکه ش کنم.

ما ادامه داریم..

تقریبا یک ماه از کشتار بی رحمانه ی زامبی ها گذشت. آیندگان بدانید و آگاه باشید که این مملکت تو دی ماه ۱۴۰۴ یکی از وحشیانه ترین و غریبانه ترین و‌خون بارترین دو‌ روز تاریخش رو به چشم دید. هنوز بعد یک‌ ماه تو تمام کوچه و خیابون هاش بوی خون میاد.از آزادی و انقلاب تا آریاشهر.خون..خون.. شلیک. مرگ..برج گلدیس. ترس..فریاد.. آتیش... جوون...جووون...گاز اشک‌آور... حمله... دفاع... جنگ...بعد یک‌ ماه هنوز یک قطره اشک از چشمام نیومده. فقط خشم و نفرت که هر روز بیشتر میشه. فقط میخونم و میبینم و مینویسم و نگاه می کنم. خیلی زیاد. خیلی زیاد.تا یک‌ روز. من و تو و همه ی ما شانسی زنده ایم. من و تو و همه ی ما میتونسیم‌ جای آدم هایی باشیم که تو دو روز پر پر شدن. مجبوریم به ادامه دادن و امیدوار بودن. یه روز همه چیز خوب میشه؟‌ امیدوارم. ما هستیم که ببینیم؟ امیدوارم. میشه شبا که میخوابم خیس از عرق و تپش قلب و سرگیجه دیگه پا نشم؟ امیدوارم.

is typing...

دارم فکر می کنم چی باید بنویسم .

ولش کن

خیلی دلم می خواد در مورد این روزای مملکت بنویسم . اما هی دارم جلو خودم و میگیرم . یعنی دیگه حوصله ی با کنایه حرف زدن و به در بگم دیوار بشنوه و اینا ندارم . دیگه اگه چیزی بخوام بگم تمام چیزی که دارم و ندارم و حواله می کنم تو جد و آبادشون . ولی خب . حیفه اینجا . تو کانال شاید بشه بگم .