تهران باران داشت.از صبح تا شب . یک کَله . مثل هوای خیس شمال . صدای تق تق باران روی کولر .مثل شمال . مثلِ خودش هدیه ای از شمال .آسمان برق می زد.برقش می خورد به صورتم هر چند لحظه یک بار .گاهی پُشتم به پنجره بود و دیوار اتاق در تاریکی روشن می شد . حتی کنار پنجره ی آشپزخانه مشغولِ پُر کردن کتری بودم هم هوا باران داشت.چای و برقِ آسمان و باران و چشم های بهار نارنجی.آدم فکر می کرد اُفتاده میانِ یکی از نمایشنامه های آقای رادی خدا بیامرز .