یا حضرتِ شعر ... چقدر هر بار بیش تز از قبل داری جا وا می کنی تو دل و روح و روانمون اقای بمانی .چرا نمی خوندی شعرات و از اول؟ از وقتی که شعراش و داستانی کرده و هر باز یه داستانی رو تعریف می کنه باعث شده بیشتر به دلم بشینه . قفل رو این ترکش شدم و برام یه سری تصویر هایی رو می سازه که نمی دونم کدوماش حقیقت و کدوماش توهم. اما احساس می کنم خیلی هاش و با پوست و خونم چشیدم و درک کردم و باهاشو بزرگ شدم . این شعر و باید تقدیم کرد به همه ی آدمایی که آدم های دیگه باعث شدن با حسرت و درد و بغض و عقده بزرگ شن و این بزرگ شدن دردی از درداشون کم که نکرد هیچ . بدتر ... بدترشون کرد .

" ناظمی رو که دید باهوشم... گفت یه روز این چیه که می پوشم… جلو دنیا گذاشت تو گوشم.. من باهاش کار دارم این روزا..."