آدم درست و حسابی در شب جمعه یاد چیزهای خوب می افتد من اما یاد تخت مادربزرگم.

تخت میان مهمان خانه بود.مادربزرگم روی تُشک مواج خواب.چه خواب عمیقی .تابستان آفتاب می افتاد تا گُل های میان قالی . آفتاب به تختش نمی رسید .مادربزرگ اما بی خیال آفتاب .خواب بود.گاهی چشم باز می کرد.دوباره می خوابید..

پاییز هوا زود تاریک می شد.زمستان هم..باز مادربزرگم خواب بود.یک بار خاله عصبانی شد و گفت : مامان خسته نشدی اینقدر خوابیدی؟

جوری این جمله را گفت که من فکرکردم شاید خاله لحظه ای وضعیت مادربزرگ را فراموش کرده.آره مادربزرگم خواب بود.گاهی تُشک مواج صدا می کرد.نه صدای بلند.صدایی مثل تِق ...انگار می خواست بگوید مادربزرگ خواب است.اما من هستم..

گاهی تُشک که تِق می کرد چشمانش باز می شد .اینجور وقت ها با خودم می گفتم دَم تُشک مواج گرم..

آره .چند ماه آخر زندگی مادربزرگ در خواب گذشت.اینقدر مست خواب بود که تو با خودت می گفتی شاید رسیده به این جمله..جمله ی..گور بابای زندگی..خواب را عشق است ..