
هزار سال پیش که شروع کردم به نوشتن دلیل اصلی ام دیده شدن بود.دیده شدن توسط آدم ها.منی که در اون سال ها فقط تو گوشه ترین جاهای جهان که آدمیزادی وجود نداشت زندگی می کردم و پیش کسایی که می شناختنم روح گوشه ی حیاطی بودم که بود و نبودم خیلی مهم نبود و پیش هم کلاسی ها همون چاق عوضی بودم که دوست دختر نداشت.پس نوشتن باعث میشد خودم و تو یه جمعی ببینم که آدماش من و با تمام چیز هایی که بیشتر از نزدیکانم میدونم دوست داشته باشند.برام کامنت بزارن و بگن خیلی قشنگ بود بهم سر بزن و خدا می دونست من با همین ها چقدر ذوق می کردم.ذوق دیده شدن.مهم بودن.
از دوران تینیجری که رد شدم و هر روز به صورت تصاعدی بزرگ تر شدم این شوق دیده شدن جای خودش و داد به نیاز برای خالی کردن ذهن و روحم.اخه مشغله هام زیاد شده بودن و درگیری های ذهنیم در حال فوران کردن.دیگه اون گوشه های بچه گی پر شده بودن و آدم های دیگه ای جای من بودن .چون من نیاز به خالی شدنی داشتم که هیچ جایی جز این صفحه ی سفید پیدا نمی کردم.دیده شدن رفت رتبه ی بعدی.یعنی اینکه همچنان بود اما نه اونقدر که باید. دلیل برای من برای نوشتن چیز دیگه ای بود.
با این حال این روزا خیلی دلم می خواد بدونم هنوز دیده میشم یا نه.احساس می کنم چراغم در حال خاموش شدنه . برای همین دلم می خواد یه انرژی لوس و چسبناک نارنجی دریافت کنم از اونایی که می خوننم.مقصودم از نوشتن این پست این نیست که بیاین و قربون دست و پاهای بلوریم برین که اگه رفتین هم عیبی نداره دوست دارم :)) اما بیشتر دلم می خواد بدونم کیا هنوز من و می خونن.هر روز.عمیق.از رو عادت.سطحی.یه پست در میون . گاهی.میشه بیاین و بگین؟ اونایی که روشنین. خاموشین.ازم بدتون میاد.خوشتون میاد.هیچیتون نمیاد.با اسم خودتون لطفا که من بشناسم که از این شناختن خوشحال میشم.اما اگه نخواستین بدونم هم ناشناس اعلام کنید که هنوز خونده میشم. من نیاز دارم که بدونم و این نیاز و صادقانه اعلام کردم.
این پست رو کامنت هاش و تایید نمی کنم که راحت تر باشین.پس خصوصی نذارین چون خصوصی هام فکر کنم خراب شده و نمی رسه.
این اولین باره که بعد از این همه سال نوشتن تو وبلاگم این و خواستم. و فکر کنم آخرین بارش.پس لطفا اگه حالت هم ازم بهم میخوره ولی هنوز می خونیم بهم بگو که انرژی بگیرم.
چاکریم.
عروسیتون جبران کنم.
یه مدت این پست ثابت می مونه این بالا.