"خانه‌ام را رنگ روغن می‌زنم، صبح‌ها زود از خواب بلند می‌شوم، دندان‌هایم را مرتب مسواک می‌کنم، به این ترتیب قطره ناچیزی می‌شوم در این دریای بزرگ، در این اقیانوس یکسان و یکرنگی که اسمش اجتماع آدم‌ها است. یکی مثل آن‌ها می‌شوم با همان علاقه‌ها و عادات و آداب، هرچند که حقیر و پوچ و احمقانه باشند و با آنکه خودم آن‌ها را صدها بار به مسخره گرفته‌ام. اکنون من میان زمین و آسمان معلق مانده‌ام، تنها هستم و به جایی و کسی تعلق ندارم و این بجای آنکه برایم فخر و غروری بیاورد رنجم می‌دهد. ممکن است حالا افکارم خیلی عالی باشد، آدم واقع‌بینی باشم که همه چیزهای باطل و پوچ را احساس کرده است و ممکن است کسی باشم غیر از میلیون‌ها نفر مردم عادی که مثل حیوان‌ها می‌خورند و می‌نوشند و جماع می‌کنند و می‌میرند. همین‌هاست که عذابم می‌دهد و به نظرم پوچ‌تر و ابلهانه‌تر از هر چیز می‌آید… اما از این پس… من یکی از هزارها خواهم بود… یکی از میلیون‌ها… و در طبقه‌ای جا خواهم گرفت و دیگر آسوده خواهم شد! مثل همان‌ها می‌خورم و می‌نوشم و جماع می‌کنم و زندگی را جدی و واقعی می‌گیرم."

ملکوت - بهرام صادقی