گاهی فکر می کنم کاش یک مسلمان معتقدی بودم به اسم ایوب ساکن کرج. زنم را حوالی نیمه شب می‌ک ردم و بعد غسل، پُشت بندش وضو و نماز . صبح برای همسرم نازنین زهرا خانوم و پسرم آقا محمدرضا نان بربری داغ می‌خریدم با کمی عسل و سرشیر. صبح جمعه‌ ای کُلی لذت ببرند. سماور هم داشتیم،قل قل می کرد.کاش.