
دومین بازی ای که به انتهاش رسوندم اسمش بود the last of us ...حسم در موردش قابل وصف نیست. باید یه دوربین جلوی تلویزیون بزارم و واکنشم و بهش وفت بازی کردن ببینی.همیشه از دنیای زامبی زده و اخر الرمانی واکینگ دد می گفتم و این بار خودم به سبب این بازی وسط این جهان ویروس زده و آلوده قرار گرفته بودم.عجب جهانی عظیمی . چه جزییاتی حاجی.چه داستان شگفت انگیزی .. چه غمی .. هر چقدر از god of war و دنیای فانتزی و اساطیریش لذت بردم اینجا از دنیای رئال و درامش لذت بردم. مگه میشه نزدیک ۱۲ ساعت گیم پلی بسازی و توی تک تک سکانس های بازیش فکر کرده باشی؟ اونقدر بزرگ و دقیق که تو تمام سوراخ سمبه هاش باید سر می کشیدی و چیزی پیدا می کردی برای بقا. اینجا نقش اصلی داستان خودت بودی و تصمیماتی که خودت باید می گرفتی . درست تو رو نجات می داد و اشتباه تو رو تو اون سرزمین زامبی زده ی پُر از کلیکر و رانر نگه می داشت.
اون قسمت های انتهایی که جول زخمی شده بود و بازی دست تو بود و با زخم باید راه می رفتی و فرار می کردی شگفت انگیز بود.یا اونجا که داستان جول و الی هم زمان دست تو بود که نجات پیدا کنن...
اونقدر نگران زخمی شدن جول بودم که فکر می کردم اگه بمیره من چه جوری بازی رو ادامه بدم که البته نمرد حداقل تو پارت یک.ولی فکر کنم تو پارت دو که هنوز بازیش و ندارم اتفاق های دیگه بیوفته ...
و الی شخصیت اصلی داستان این عزیز بی پناه من با اون سر نترس و جرات بی پایانش یه چسه بچه از هزار تا مرد هیکلی باهوش تر و با جربزه تر بود.
The last of us برای من بی نظیرترین تجربه تو دنیای بازی ها بود. اونقدر که رتبه اول از و از god of war هم گرفت و به صدر جدول رسید.