کارش تفکیک زباله بود، از همین هایی که بیشرمانه بهشون میگن :زباله گرد. باهاش حرف زدم. از شیر و کیکی که به عنوان صبحانه تو دستم بود بهش تعارف کردم، گفت ممنون و اسم همکارش و گفت که قراره باهاش همسفره بشه. لباس ها و دست هاش رو نگاه کردم، به نسبت شغلش مرد تمیزی بود و هم زمان به این که گفت: مردم وقتی ازشون چیزی می پرسم، جوابمو نمیدن. گوش می کردم. بهش گفتم: بیخیال، همه این روزا همین شدن ! سخت نگیر. و دلم کمی گرفت. در حالی که کیسه ی زباله رو به دوش می کشید، صاحب سوپر مارکت گفت: امروز کارتن و مقوا ندارم، و اون پاسخ داد: عیبی نداره، خدا بزرگه.
+ [ دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ ] [ ] [ جا مانده ]
|