قصه ی یک مرد جنگجوی ماهیگیر در یک شب دی ماه که وقتی در اتاقش برف می بارید به محبوبش فکر می کرد و معتقد بود توی دست های نارنجی می رسد به اوج خواستن ...
+ [ چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ ] [ ] [ جا مانده ]
|
در مورد اینجا
همه فکر می کنند که من شاعرم ! آن ها نمی دانند سال هاست جا مانده ام ... در بین سطرهایی که دوستت دارم را فریاد می کنند ...
کاش این روز ها کمی شعر بخوانی بگردی من را پیدا کنی.