باران می آمد.خدا را شکر.تو پیاده روی دیدمش باران زیاد.صدایش را یادم رفته بود.چه صدای زیبایی داشت.
احساس می کنم وقت باران زلزله نمی آید.البته فقط احساسی است و مثل هر احساسی اساس علمی ندارد.
دیشب باران آمدنی چه کار می کردی؟ من کاری را که قبلِ آمدن باران می کردم ادامه دادم.قبل از باران می خواستم لیوان هایِ چای را آبی بزنم. اما دو دل شدم .با خودم می گفتم بگذار بماند.بگذار چای حلقه سیاهی روی دهانه لیوان ها درست کند.باران تنبلم کرده بود. بعد رفتم و کلی باران خوردم . یارانِ تمییز. کاش باز ببارد و منتظر زییر لفطی نباشد .
او همیشه وقتِ باران سیگار می کشید.سیگار کشیدن را کم کرده بود.سیگار را کرده بود دو سه نخ در روز.آخ که اگر سیگار پیدا نمی کرد وقتِ باران.لعنت می فرستاد به زمین و زمان.حالا کی حال دارد تو تاریکی و باران برود سَرِ کوچه از کیوسک روزنامه فروشی سیگار بگیرد.تازه اگر کیوسک باز باشد!
اوی دیگر اسم دخترش را گذاشته بود باران.دیشب می خواستم بپرسم دخترت وقتِ باران دنیا آمد؟ نپرسیدم.به نظرم سوال بی خودی آمد.
اوی دیگری فکر می کرد زن از یادش می رود.چه فکرِ باطلی.به نظرم زنی که باران دوست دارد از یاد نمی رود.مگر اینکه دیگر باران نیاید.باران می آید.باران اجازه اسب تازی به آفتاب نمی دهد.
فقط دو بار از باران متنفر شدم.یک بارش.همسایه روبرویی عقد کنان دخترش بود.اتاق عقد روبروی بالکنِ خانه مان بود.اما من عروس را نمی دیدم.سایه ها می رفتند.می آمدند.شیشه عرق کرده بود.شیشه به خاطر سرمای کوچه وگرمای داخل اتاقِ عقد بخار گرفته بود. دومی اش وسط تابستان بود . مرداد . وحشتناک ترین خبر عمرم را شنیدم . وقتی خیس باران بودم .