
ساعت چهار صبح قرار است راهی شمال شویم و احتمالا تا آخر هفته آنجا هستیم . در سال یک بار بیشتر به سرزمین پدری نمی روم اصولا.. اما خب این بار اتفاق ها جوری رقم خورد که در این سفر همراه خانواده باشم . حالا چرا ساعت چهار صبح؟ چون بعدترش غلغله است و تمام آدم های شهر تهران و کل ایران عازم شمال می شوند که عزاداری کنند ! ..مثل ما .. البته من بیشتر به خاظر این می روم که هم سفر خاظره انگیزی داشته باشم و هم ببینم آن حال و هوای کودکی هایم که همراه پدر و خانواده محرم ها به شمال می رفتیم هنوز هست یا آنجا فراموش شده است؟ حال و هوای خودش را داشت محرم های آن سال های کودکی ام در شمال . همین چهار صبح راه افتادن هم من را به یاد کودکی ام می اندازد . آن روز هایی که ساعت چهار صبح پدر بر پا را می زد و با بیست ساک بزرگتر از خودمان راهی ترمینال می شدیم تا با آن اتوبوس های زوار درفته ای که سر درش نوشته بود با کیسه فریزر وارد شوید عازم شمال شویم. آن ساعت که به ترمینال می رسیدیم .همه خواب بودند. حتی آن هایی که دم اتوبوس ها داد می زدند ..و ما می نشستیم تا هوا روشن شود . یادم نمی آید ان زمان ها چرا انقدر زود می رفتیم . خلاصه اینکه امشب هم 4 صبح راهی می شویم . البته نه ترمینالی قرار است برویم . نه اتوبوس زوار رفته ای دیگر وجود دارد و نه پدر هست .
+ تو این شب های پیش روی عزیز.گوشه ی ذهنت اگر من یادت افتادم برایم دعا کن که به دعا خیلی محتاجم .
++ خدا کند سفر خوبی باشد و خوش بگذرد .
+++ الان می روم در بستر خواب . می نویسم تا در تاریخ ثبت شود که من یک روزی در این ساعت خوابیدم . که چهار بیدار شوم . البته اگر خوابم ببرد .
++++ این موقع سال هنوز هم جیر جیرک ها به هم می گویند دوستت دارم؟ کاش بگویند .
تا چن روز دیگر .
شب بخیر و خدانگهدار .