روزِ اولی که وارد شمال شدم نشستم با خودم یه قراری گذاشتم.گفتم ببین تو بدبخت ترین آدمِ روی زمین.اصل سیاه بخت ترین مردِ خاورمیانه.تو افسرده.له.داغون.بیا سه چار روز به هیچ کدوم ازینا فکر نکن . اونا هست.خودتم بُکشی اونا هست. فعلا هم قرار نیست چیزی درست شه. برگردی باز باید بری تو لجن و گرفتاری .پس تا نرفتی این سه روز به جیزایی که همیشه داشتی و در انتظارته فکر نکن. فقط بخند.کیف کن از لحطه لحظه ت. انگاری که فقط چار روزی که اینجایی زنده ای. هرجی انرری نداشتی ازینجا بگیر و بمیر. شاید باورت نشه اما شد.نه به این راحتیا.روزِ اول هی میومدم کیف کنم یادِ تهران و بدبختیام میوفتادم. هی حواسم پرت میشد. اما کم کم تمرین کردم هی تمرکز کردم هی حواسم و جمع شمال کردم و تهران و پاک کردم.جواب داد.می تونم بگم یکی از بهترین حالایی بود که برای اولین و شاید اخرین بار تو این چند سالِ اخیر داشتم.
+ [ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ ] [ جا مانده ]
|