"لیلا .. لیلای من سلام. امیدوارم جالت خوب باشد و غمی بر دل نداشته باشی. اگر سراغ از حالِ من می گیری باید بگویم گوشه ای از این اتاق خزیده ام و و مانند همه ی این سال ها و شب ها سراغِ گمشده ی خودم را می گیرم .نه اینکه دنبالش بگردم نه.. اشتباه نکن. فقظ به سال های نه چندان دوری فکر می کنم و با خودم هی کلنجار می روم که چه شد اوضاع اینگونه وارونه شد. واقعا چه شد.. من.. من همان محمد امینی بودم که دهه محرم پیدایم نمی شد.در هیئتِ قدیمی خودمان در میدانِِ خراسان بینِ آشپرخانه و جماعتِ روضه خوان و سینه زن در رفت و آمد بودم. همانی بودم که دنبالِ شعر جدیدی می گشتم که تا در همین شبِ عاشورا بخوانند. انگار ذلم به چیزی گره خورد بود و طعمِ شیرینی از این معجزه را می چشیدم که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم .

امسال همانند پارسال من حسین را گم کرده ام . اما آن چیزی که بیشتر من را نسبت به سال های قبل آشفته کرد تقی معرفت بود . یادت هست؟ همان که ظهر های عاشورا داخلِ تکیه تعذیه بازی می کرد و همیشه نقشه حسین را داشت . همان که هر سال صدایش را بیرون می انداخت و میگفت : از حرم تا قتله گاه زینب صدا می زد حسین ..دست و پا میزد حسین ..زینب صدا می زد حسین .. همانی که سالی یک بار میانِ اشک و آه و فریادِ جمعیت و میان دود و کندور و اسپند سَر بُریده می شد. او که تا جند روز بعدش پیدایش نمی کردی .یک روز آقا جان جلویش را گرفته بود و گفت: که معلوم هست کجا گم و گور می شوی؟ .. او هم سرش را می انداخت پایین و می گفت: شرمنده ام . اقا جان می گفت شرمنده ی کی ..چی . و او هی تکرار می کرد شرمنده ام... شرمنده ام..

و با همه این حرفا دیگر تقی معرفت امسال شرمنده نیست . تقیِ معرفت را که یادت هست؟ .. همان که امروز سَرِ تمرینِ تعذیه مراسمِ فردا دقیقا وقتی که شمر دارد سرش را می بُرد تمام می کند. قلبش می ایستد. می گویند فریاد نزد .دست و پا نزد .خودش را تکان تکان نداد .آرام تمام کرد. کسی که سی و هفت سال بود یک روز از همین روز ها ..در ظهری دَم کرده یا سرد سَر بریده می شد . امروز دیگر واقعا سرش را به نیزه می زنند . طبیعی ترین و واقعی ترین نمایش عمرش را بازی کرد.

این شد که امسال بازهم ریخته تر شده م . مدام با خودم فکر می کنم.. اگر اقا تقی حسین را بیشتر از دیگران می شناسد بقیه دیگر چه می گویند .اگر اوست هر سال سَر بریده می شود این جماعتِ جَفنگ حرفشان چیست؟.. جرعت دارند سالی یک بار سَرشان بریده شود.. به خدا قسم ندارند..به خدا قسم ندارند..این ها تَهِ افتخارشان این است که صدای حسین حسینِ ضبظشان را بلند کنند و در خیابان ها ویراژ دهند. آن ها تَه افتخارشان این است که با محکم تر کوبیدنِ طبلِ عزاداری بگویند من حسین را بیشتر می شناسم. این ها حسین را نشناخته اند. فقط کافی است جلویشان پسر و برادر و دختر و برادرزاده هایشان را تِکه و پاره کنند.. آن وقت ببینم حسین را جقدر می شناسند.

لیلا جان حالم خوب نیست. نمی دانم چرا این ها را برایت می نویسم. من حسین را گم کرده ام. پارسال هم برایت نوشته م .دیگر هیج چیز مثلِ قدیم نیست. دیگر گاهی وقت ها فکر می کنم نکند حسین عوض شده است و ما هم انقدر تغییر کرده ایم . همه جیزمان شده است ادا و اصول . سینه زدنمان.. نذری دادنمان.. همه جیزمان شده است مسخره بازی. از آن روزی که جای قیمه و قورمه های نذری را استیک و پیتزا گرفت باید می فهمیدیم یک جای کار می لنگد . به خدا دروغ نمی گویم. طرف برای امام حسین استیک پخش می کرد تازه تفاوت هم داشت .. نیمه پَز و کاملا پخته شده . هر کَس هر کدام را که دوست داشت می گرفت . از آن روزی که دیدم هر بیست متر دکه ای بی اجازه باز شده است و شیر نسکافه می دهد باید می فهمیدم بک جای کار می لنگد .پس چه شد آن چای های روضه و تخمه شربتی ها . نه لیلا یک جای کار می لنگد. نباید این حرف ها را بزنم. اما از این می ترسم که سالِ دیگر بیاید و یکهو این جمعیت به این نتیجه برسند که اصلا حسین کشته نشده است .جه کسی گفته حسین را سر بریده اند؟ ان وقت دیگر هیچ کس نمی تواند پاسخ گوی آن ها باشد.. من حسین را گُم کرده ام و می ترسم . در این میان از همه بیشتر از عُمرِ سعد شدن می ترسم . می دانی چرا؟

در حادثه کربلا با سه‌ نمونه شخصیت روبرو می‌شویم.
اول: امام حسین(ع). حاضر نیست تسلیمِ حرفِ زور شود. تا آخر می‌‌ایستد. خودش و فرزندانش شهید می‌شوند. هزینه انتخابش را می‌‌دهد و به چیزی که نمی‌خواهد تن‌ نمی‌‌دهد. از آب می‌گذرد، از آبرو نه‌ . . .
دوم: یزید. همه را تسلیم می‌خواهد. مخالف را تحمل نمی‌‌کند. سرِ حرفش می‌‌ایستد. نوه‌ پیغمبر را سر می‌‌ برد. بی‌ آبرویی را به جان میخرد و به چیزی که می‌‌خواهد می‌رسد.
سوم: عمرِ سعد. به روایتِ تاریخ تا روز ۸ محرّم در تردید است. هم خدا را می‌خواهد هم خرما، هم دنیا را می‌خواهد هم اخرت. هم می‌خواهد امام حسین را راضی‌ کند هم یزید را.هم اماراتِ کوفه را می‌خواهد،هم احترامِ مردم را. نه‌ حاضر است از قدرت بگذرد،نه‌ از خوشنامی. هم آب می‌خواهد هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی‌ است که به هیچکدام از چیزهایی که می‌خواهد نمی‌‌رسد. نه سهمی از قدرت می‌‌برد نه‌ از خوشنامی . . .
ما آدم‌های معمولی‌ راستش نه جرات و اراده امام حسین شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را! اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست!
من بیش از همه از عمر سعد شدن می‌ترسم…

آخ لیلا .. من حتی از این می ترسم که هر سال این حرف ها را به تو بزنم ..برای تو می نویسم.. خوش به حالت که نیستی تا ببینی این حماعت فراموش کرده اند که تو هم یک روزی مثل تقی معرفت سَرت را بریدند. آن روز تعزیه نقشی را که بازی می کردی جه بود ؟ یازده ماه بیشتر نداشتی که تقی معرفت تو را روی دست هایش بلند کرد تا مثلا نقش علی اصغری را بازی کنی که قرار است یک تیر به گلویش بخورد .لیلا هیج کس نفهمید تو فردا شبِ آن روز چرا هیج وقت از خواب بیدار نشدی. مادرت می گفت دید برای چند ساعتی صدای گریه ات از روی تشنگی و گرسنگی نبود و وقتی بالا سرت آمده بود فهمید دیگر نفس نمی کشی . تو را هم سَر بریدن و هیچ کس نمی داند چرا . تقی معرفت را سر بُریدند و هییچ کس نمی داند جرا . حالا فردا قرار است نقش تقی معرفت را من بازی کنم. آری ترسیده ام.. دعا کن .. دعا کن فردا سَرِ من را هم ببرند .تا روزی را نبینم که این حماعت سینه سپر کنند و با حرات و حسارت بگویند اصلا حسین بن علی در کربلا نبوده است چه برسد کشته شود دعا کن فردا هم سَرِ من را هم ببرند که من بیش از همه ار عمرِ سعد شدن می ترسم ."