ماهی های پدر

پدرم استاد درست کردن ماهی بود. می دونستی ماهی درست کردن فن و فنونی داره و الکی نیست؟ پدرم استاد درست کردن ماهی بود.امشب خیلی به یاد پدر بودم و هستم. مرد های شمالی همه اهل دریا و ماهی هستند.یادمه همیشه سیگار و گوشه ی لبش می ذاشت و تو حیاط آقا جان تو شمال یه چوبی که خودش درست کرده بود و بالاش دو لبه بود و بر می داشت و بینش ماهی رو گیر می داد و ماهی از وسط به صورت پهن شده روش قرار می گرفت.اگه پیج اینستام و دیده باشی احتمالا این عکسی که دارم تعریف می کنم رو هم دیدی.که روی پای پدر نشستم و پدر ماهی دستش هست و منم در حال دست زدن و خندیدن.انگار که تمام جهان تو دستامه.آره.اون ماهی.مزه ش تا همیشه یادم هست.ماهی سفیدی که جوری پخته میشد رو آتیش که شبیه تن ماهی میشد از لحاظ بی تیغ شدن.
راستش بعد از پدر دیگه هیچ وقت هیچ کس نتونست اون جوری ماهی درست کنه و خب من هم دیگه ماهی سفید شمال ماهی محبوبم نبود.گیر کردن تیغ هر بار که خوردم و تا دم خفه شدن و مرگ هم رفتم بی تاثیر نبوده.برای همین شدم بنده ی ماهی های دریای آزاد و جنوب و تمام بی تیغ های جهان.ماهی سفید و بقیه رو هم تو خاطره م نگه داشتم و از دور براشون دست تکون می دم.

انار قرمز

اون روزی حاج خانوم پشت تلفن به یکی که فکر کنم باردار بود گفت که انار زیاد بخور که بچه ت خوشگل شه . منم اومدم اینجا بنویسم که خانوم های باردار وبلاگم لطفا انار زیاد بخورین این روزا . ایشالا بچه تون خوشگل شه و به شما نره ...نه یعنی چیزه مثل خودتون خوشگل شه . انار قرمز بخورین.بچه لپاش گلی شه . سفید بخورین بچه میشه شبیه شیر برنج.هیشکی نگاش نمی کنه. منم می خورم این شبه چله ای.انار.ببین چه قرمزه. هی می خوام بخورم تا اون دونه ی بهشتی که من و صاف می بره تو بهشت و توشون پیدا کنم.

چله

خوشحالم که خانواده ی درجه یک باشعوری دارم که طبق سنت هر سال که پیش حاج خانوم جمع میشدن این بار گفتن که به خاطر کرونا نمیان و به این شعورشون من افتخار کردم.
به جاش من تصمیم گرفتم و به خودم قول دادم که جای تمامشون رو امشب یک نفره پر کنم.اولین حرکت هم رفتن به میوه فروشی و استفاده از استعداد ذاتی ام برای انتخاب کردن قرمز ترین انار و هندوانه ی خاورمیانه بود.انارش که قرمز بود.هندوانه رو هم وا کردم خبر قرمزیش و حتما بهت میدم.نکنه به انتخابم شک داری؟ خودم وقتی روش کوبیدم صدای دوپ دوپش و شنیدم.
برنامه ی بعد هم خوردن شام استثناعن امشب به یمن چله بودن و خوشحالی مادر خواهد بود .سبزی پلا با ماهی.به یاد دیار پدری و خالی کردن پدری که جایش به شدت همیشه خالیس.
و برنامه ی بعد ترش هم قطعا گذاشتن آهنگی از لیلا فروهر و رقص به غایت مسخره ی من در محضر حاج خانوم برای خندیدن بیشتر ایشون خواهد بود.
انتهای شب هم قول میدم فالی بگیرم و زمستون و به امید دیدن برف های سفید زیاد و گرم بودن لحظه هام با پیدا شدن تن داغ تو شروع کنم.
بزن بریم.

نایب قهرمان آسیا

هی تصویرای بازی میاد جلو چشم.پر میشم از ای کاش و چرا و چطور و اگه.اگه چند ثانیه بیشتر توپ و نگه می داشتن اگه احمد اونطوری نمیزد زیر پای طرف اگه اون مهدی ک/شیری یاد والیبال نمیوفتاد و آبشار نمی زد اگه حامد لک پنالتی رو یه جور می گرفت که توپ جلو پای اون کچل نیوفته اگه اون وی ای ار کوفتی اون لحظه های آخر به نفع ما سوت میزد یه بارم شده و اگه اگه اگه ... اما نشد دیگه . طبق معمول.همون همیشگی. فوتبال همینه . عین یه زندگی نود دقیقه ای می مونه که پر از ای کاش و اما و بالا و پایین که در لحظه ممکنه همه چیز یه طور دیگه شه.فدای سرشون غیر از مهدی ک/شیری.واقعا چه فعل و انفعالاتی تو مغز آدم باید رخ بده که تو فینال آسیا و اون لحظه بلند شی و دستت و تا خرتناقت بیاری بالا و آبشار بزنی.ع آخه گوساله مگه مریشی یا تورنمت محلاته؟ 
ولی این فینال باعث شد خیلی از لال ها شفا پیدا کنن.خداروشکر.ولی زشته.برا خودتون می گم.آدم با یه تیم که تو فینال آسیا مسابقه داده اصن دهن به دهن نمیشه. شما بهتره به بازی های لیگ و ذوب آهن و شموشک نوشهرتون بپردازین.شما رو چه به فینال آسیا آخه؟ حتی تو گروهی آسیام برای سال آینده نیستین هنوز.والا آدم باید هم رتبه و هم کلاس خودش دهن به دهن شه.شاشو.

قلب شیر

من واقعا دارم به خاطر بازی فردا از استرس زیاد باردار میشم.واقعا دارم میشم.دست می کشم رو شکمم گرد شده. دو قلو. نمیدونم فردا تهش چی میشه و تهش طبق معمول همیشه غم انگیزه برای ما یا نه.ولی مطمنم شما همیشه برای من قهرمانید.تو آسمون نوشته شما قهرمانید. 

سکوت لذت بخش

راستش اینقدر این پست بالا و کامنت هایی که داره برام میاد بهم چسبیده که ترجیح میدم چیزی ننویسم و این بار فقط حرف های شگفت انگیز شمارو بخونم.

پست ثابت

هزار سال پیش که شروع کردم به نوشتن دلیل اصلی ام دیده شدن بود.دیده شدن توسط آدم ها.منی که در اون سال ها فقط تو گوشه ترین جاهای جهان که آدمیزادی وجود نداشت زندگی می کردم و پیش کسایی که می شناختنم روح گوشه ی حیاطی بودم که بود و نبودم خیلی مهم نبود و پیش هم کلاسی ها همون چاق عوضی بودم که دوست دختر نداشت.پس نوشتن باعث میشد خودم و تو یه جمعی ببینم که آدماش من و با تمام چیز هایی که بیشتر از نزدیکانم میدونم دوست داشته باشند.برام کامنت بزارن و بگن خیلی قشنگ بود بهم سر بزن و خدا می دونست من با همین ها چقدر ذوق می کردم.ذوق دیده شدن.مهم بودن.
از دوران تینیجری که رد شدم و هر روز به صورت تصاعدی بزرگ تر شدم این شوق دیده شدن جای خودش و داد به نیاز برای خالی کردن ذهن و روحم.اخه مشغله هام زیاد شده بودن و درگیری های ذهنیم در حال فوران کردن.دیگه اون گوشه های بچه گی پر شده بودن و آدم های دیگه ای جای من بودن .چون من نیاز به خالی شدنی داشتم که هیچ جایی جز این صفحه ی سفید پیدا نمی کردم.دیده شدن رفت رتبه ی بعدی.یعنی اینکه همچنان بود اما نه اونقدر که باید. دلیل برای من برای نوشتن چیز دیگه ای بود.
با این حال این روزا خیلی دلم می خواد بدونم هنوز دیده میشم یا نه.احساس می کنم چراغم در حال خاموش شدنه . برای همین دلم می خواد یه انرژی لوس و چسبناک نارنجی دریافت کنم از اونایی که می خوننم.مقصودم از نوشتن این پست این نیست که بیاین و قربون دست و پاهای بلوریم برین که اگه رفتین هم عیبی نداره دوست دارم :)) اما بیشتر دلم می خواد بدونم کیا هنوز من و می خونن.هر روز.عمیق.از رو عادت.سطحی.یه پست در میون . گاهی.میشه بیاین و بگین؟ اونایی که روشنین. خاموشین.ازم بدتون میاد.خوشتون میاد.هیچیتون نمیاد.با اسم خودتون لطفا که من بشناسم که از این شناختن خوشحال میشم.اما اگه نخواستین بدونم هم ناشناس اعلام کنید که هنوز خونده میشم. من نیاز دارم که بدونم و این نیاز و صادقانه اعلام کردم.
این پست رو کامنت هاش و تایید نمی کنم که راحت تر باشین.پس خصوصی نذارین چون خصوصی هام فکر کنم خراب شده و نمی رسه.
این اولین باره که بعد از این همه سال نوشتن تو وبلاگم این و خواستم. و فکر کنم آخرین بارش.پس لطفا اگه حالت هم ازم بهم میخوره ولی هنوز می خونیم بهم بگو که انرژی بگیرم.
چاکریم.
عروسیتون جبران کنم.
یه مدت این پست ثابت می مونه این بالا.

دایی

برای دایی محمد (آقا شما خوب خوبانید)

..

تکه ی اول:

گاهی ساعت هفت شب در روزهایی که نوبت پرستاری من و مادر از مادر بزرگ می شد دایی را می دیدیم.از راه که می رسید به مادربزرگ می گفت: مامان برام دعا کن... آیا مادربزرگ متوجه خواهش دایی می شد؟ نمی دانم چشمان مادربزرگ هیچ به قولی نوری نداشت.نگاه می کرد اما آدم نمی دانست می بیند یا نه.مادربزرگ روی تخت افتاده بود.چشمانش گاهی باز .گاهی هم بسته .خیلی لاغر شده بود.شاید چهل کیلو.زنی که همیشه از اضافه وزن رنج می کشید شده بود چهل کیلو...و من هر وقت نگاهش می کردم یاد فیلمی می افتادم...

تکه ی دوم:

در فیلم مرد جوانی وکیل تصقیری بود و باید از مرد جوان محکوم به اعدامی دفاع می کرد.در یکی از جلسه های معارفه.وکیل طی گفتگویی عصبانی می شود و یکباره یاد همسرش می افتاد که در روزهای آخر زندگی شده بوده چهل کیلو.همسر بیمار روزی به شوهره وکیلش می گوید: شدم چهل کیلو اجازه بده بمیرم..مرد اجازه می دهد.چون فکر نمی کرده این درخواست جدی باشد .جالب اینکه زن می میرد.

آره مادربزرگم مثل آن زن شده بود چهل کیلو و دایی وقت مرتب کردن بالش زیر سرش ازش می خواست که دعایش کند.نه اینکه دایی خیلی مومن و مقدس باشد .نبود و نیست .اما آدم می فهمید که به این دعا نیازمند است ..

تکه ی سوم:

دایی در روزهای ناخوشی مادربزرگ صبحش با او شروع می شد.شبش هم با او تمام.فاصله صبح تا غروب نوبت بقیه بود.ندیدم به دیگران به خاطر ناخوشی مادر بد بگوید ..که من زیاد مراقب مادرم و شما نه...یا سر و همسر را جلوی خواهرها کوچک کند که خواهرها اقتدار برادر ببینند و برایش کف بزنند..نه اینکه بیماری مادربزرگ روز و شب دایی را مال خود کند.دایی از خیلی جوانی همه کس مادربزرگ شد.چون پدربزرگم خیلی نبود و وقتی هم بود زود از دنیا رفت و دایی ماند با مادری که مستقل نیست و در غیاب همسر محبت از پسر می خواهد.در زندگی دایی زن دیگری هم بود در نتیجه او هم همسر بود.هم تکیه ای برای مادری بسیار حساس . با کوچکترین کم محلی گریه اش می گرفت..

نه اینکه زندگی جوانان امروز شگفت انگیز نباشد اما مثل دایی مجبور نیستند دست مادر را بگیرند و پا به پا ببرند..مادر برایشان کسر شان است. خانواده داستانی نامفهوم برای آن هاست.

تکه ی چهارم :

هیچی.. آقا شما خوب خوبانید..

حلال زاده به دایی اش می رود؟

مرگ آسان

مردن این روز ها چقدر آسان شده دوستان من.
دو تا از فامیل های تقریبا نزدیک امروز مردند. اولی یک خانواده ی چند نفری بودند که در یک آپارتمان با هم زندگی می کردند.پسر کوچک خانواده به کوچه می رود تا بازی کند و موقع برگشت کرونا را با خودش به خانه می آورد.تمام اعضای خانواده میزبان ویروس می شوند و یکی از اعضای خانواده وظیفه ی درمان بیمار ها را بر عهده می گیرد.همه را خوب می کند خودش بیمار می شود و کمتر از بیست و چهار ساعت نگذشته در بیمارستان می میرد.به این فکر می کنم پسر خانواده تا همیشه شاید خودش را گناهکار بداند حتی بیشتر از کشور چین.احساس می کنم تا پایان کرونا من آدم بی فامیلی در جهان بشوم.


تو رو به خدا مراقب خودت باش . مردن این روز ها خیلی آسان شده است.


یکی دیگر از فامیل هایمان که پیرمرد دوست داشتنی و مهربانی بود نه به خاطر کرونا چند وقتی به دلایلی در بیمارستان بود . خانواده اش نگران و بی تاب. تا حالا عزیزی در بیمارستان داشتی؟ من داشتم.پدرم.در تمام مدتی که در بیمارستان خواب بود هر لحظه با هر صدای زنگ تلفن چند باری در خانه می مردیم و زنده می شدیم.راستش صدای تلفن شده بود صدای مرگ برایم.از صدایش متنفر بودم و بعد از مرگ پدر دیگر از آن تلفن استفاده نکردیم.با پسر این پیرمرد فامیل صحبت می کردم و شب قبل خوشحال بود که دعاهایشان اثر کرده و پدرش خوب شده و از کما برگشته است.اما امروز پدر بر اثر ایست قلبی میمیرد.عجیب است نه؟ همیشه آدم های قبل مرگ حالشان خوب می شود و بعد پایشان را از خط پایان عبور می دهند.انگار که بخواهند آماده بشوند برای حال خوب دائمی شان در آن ور خط.پسرش امروز می گفت پدر در بیمارستان و از پشت شیشه برایش دست تکان داده است . می گفت پدرم از من خداحافظی کرده و من نفهمیدم که این دست تکان دادن برای رفتن است. می دانستی آن هایی که می خواهند بروند از قبل با خبر می شوند؟ مادربزرگم می دانست.خودش می گفت احساس می کنم تمام فامیل های رفته منتظرم هستند که من هم بروم پبششان.حتی یک شب گفت خودم فرشته ی مرگم را دیده ام.
می دانستی تو این روز های ویروسی فامیلی بمیرد حتی نمی توانی بروی ختم و همدردی کنی؟ اصلا می دانستی در این روز های نحس حتی نمیتوانی بیمارستان بروی و پیش عزیز بیمارت بمانی؟ پسر می گفت که پدر بی تاب دیدنمان بود و نمیشد که برویم پیشش.


تو رو به خدا مراقب خودت باش. مردن این روز ها خیلی آسان شده است.

من قرنطینه ی بابامم

" + هیس فروغ خانوم . هیس عزیز خانوم . هیس نفس خانوم . هیس . زن و بچه م خونوادمن. بابامم هست . پذیرفتی که قدمت رو چشم . عشقم . همسرم . عزیزم . نپذیرفتی ... 

- نپذیرفتم برم سوی خودم ؟ آدمای زندگی من معلومن . آدماییم که مال زندگی من نیستن معلومن . بابای تو قطعا جزو دسته ی دومه .

+ من قرنطینه ی بابامم . "

 

 

چقققدر دوست دارم این دیالوگا رو . چقققدر می فهمم این شخصیت علیار و دنیاش و حرفاش و. کاش می فهمییدنش که چی می گه . کاش فروغ می فهمید .کاش این دلبرکان عزیز دل . معشوقه های جذاب هر آدمیزادی بفهمن یه مرد . یه پسر . یه آدم ! نمی تونه پدر و مادر و خانوادش و بزاره کنار و همه ی دنیاش بشه زن و بچه ش .کاش محبوب هر آدمی به منظور نصف کردن یه زندگی مرد نمیومد تو دنیاش . بلکه میومد تا دنیاش بزرگ تر کنه . کامل تر کنه . 

 

بهداده بد

حامد بهداد تو دل فاجعه بازی می کنه.من آخر نفهمیدم حامد بازیگر خوبیه یا نه؟ تو خیلی از کارا عالی و تو یه سری کارا افتضاح.از اون دسته از بازیگراس که باید حتما یه کارگردان ماهر بالا سرش باشه تا بتونه ازش بازی بگیره.

+ هفت قسمت تا حالا سریال و دیدیم و رستا قهر کرده. و آرش دنبالشه که چرا.به خداوندیه خدا کل این هفت قسمت داستانش همین یه نیم خط بوده!:))

رادیو ایران

در دوران دبستان و قبل از دبستان هیچ درکی از تخیل و فانتزی نداشتم.اما می دانستم شگفت انگیز است .چیزی است.آره چیزی است که به واسطه شنیدن صدایی شگفت انگیز در برنامه ی نمایشی رادیو باعث می شود که تو شخصیت را ببینی و عاشقی و فارغی و..چه می دانم دردش را احساس کنی .

مادربزرگم هم رادیو را دوست داشت .دوستی و عشقی که تا آخر عمر با او ماند .برعکس من که تمام شد.رادیوی مادربزرگم روی پیش بخاری بود.درست تر اینکه در خانه قدیمی اش روی پیش بخاری بود.در خانه جدید بالای تخت.

رادیوی مادربزرگ روی رادیو ایران بود .موج های دیگر برایش جذابیت نداشت .به همین خاطر کنداکتور رادیو ایران را حفظ بود.می دانست چه روزهایی مجری خانم ملک فرنود است..اذان صبح را از رادیو ایران می شنید.اذان صبح.موج های دیگر و تلویزیون را قبول نداشت.تلویزیون وقت اذان ظهر و مغرب مهم می شد ..

الان که نیم ساعتی از نیمه شب گذشته است با خودم می گویم صدای اذان صبح در خانه بزرگش می پیچیده.وارد راهرو می شده.می رسیده به راهرو.از آنجا هم به همسایه ها..متوحه بلندی صدا نمی شد.فکر می کرد خیلی هم مناسب است.شنوایی اش ضعیف بود.ضعفی که با بالا رفتن سن شدت گرفت.نشنیدن سخت است .اما شاید آدم بهش عادت کند و با خودش بگوید همینه که هست ...خدا را شکر که باز صدایی می رسد..ساکت ساکت نیست.

شرط می بندم الان هم رادیوی مادربزرگم روی موج رادیو ایران است.علاقه ای برای روشن کردنش نیست..لااقل من که ندارم چه رادیو ایران باشد.چه تهران.چه پیام...فکر می کنم تمام شد آن تخیلی که باعث و بانی اش صدایی شگفت انگیز بود.دیگر تولید نمی شود .به همین راحتی!

نمی دانم مادربزرگم متوجه شد که خانم ملک فرنود از ایران رفت یا نه ناخوشی از راه رسید و همه چی را در سرش پاک کرد.حتی رادیو ایران..

 The 23rd Psalm

لاست قسمت ده فصل دو . عجب اپیزودی بود.اپیزودی که اکو مرد نیجریه ای که تازه به گروه ملحق شده در موردش بود.یکی از نکات اعجاب انگیز سریال اینه که سریال تو یه قسمت یه گره و بهت نشون میده.بعد ولش می کنه.بعد تو میگی خب این چی شد؟ چرا سریال بهش نپرداخت؟ یهو می بینی یه فصل بعد به طرز دقیق و منطقی و شگفت انگیزی ربطش و متوجه میشی که داستان از چه قرار بوده.فکر کنم سریال داره کم کم به اون پیچیدگی که میگن میشه .

زمین گرم

 عجب سریالی ساخته نعمت الله. همچین چفت و بس دار و درست درمون.هر قسمتش برای من شگفت انگیزه.اگه ندیدی پیشنهاد می کنم حتما ببینی.من که واقعا دارم لذت می برم.نعمت الله تو پختگی کامل این اثر و ساخته. و عجب بازی ای کرده استوار مرجان با بازی نادر فلاح.بازیگری که واقعا به حقش تو بازیگری نرسیده.استادانه بازی می کنه. و البته مرجان شیر محمدی.که هر وقت می بینمش یاد فیلم پر پرواز و بازیش با شادمهر میوفتم.یکی از نکات جذابش برام اون تم مذهبی هست که تو سریال وجود داره و اینقد ریز و حذاب و هنرمندانه و بدون هیچ شعاری عنوانش می کنه که واقعا آدم لذت می بره.
 

" + می دونی خیلی دوستت دارم نه ؟ می دونی جیگرم برات در می ره نه ؟ می دونی اگه تب کنی منم تب می کنم نه ؟ ولی اینم می دونی که من بابات نیستم نه؟ من رو کمک کردنت حساب کردما . حساب کردن می دونی یعنی چی ؟ من تو رو دوستت دارم هر کی ام به تو مربوط بشه دوست دارم . مربوط باشه می دونی یعنی چی؟ حالا توام هرکی به من مربوط بشه رو دوست داری؟ "

کلی فرمایشات عمیق ته شبی یک آدم جا مانده !

فمینیست هستش.فمینبست درست.نه مثل این اگور پگوریای اینستا نشین. هر قشری خوب و بد داره دیگه.لذا نباید چشم بسته بگیم همه بدن.چون ایشون از فمینیست های خوب هستن. فهمیده ان به اصطلاح.سرشون به کانشون می ارزه .فرنگی هستن.سوئدی.لهجه ی بسیار زیبایی هم دارن. اسمشون هم میشد بگم که بنا به دلایلی اینجا نمی گم.

داشتم قصه شون و برای همه تعریف می کردن. داشتن می گفتن نوجوون بودن. همراه رفیقای دخترشون.عرض کردم که خودشون خانوم هستن. یه شب میرن خونه دوستشون. یعنی از این فازای گِریلز نایت.جمع میشن خونه یکی. با پیژاما و چس فیل و این صحبتا.بعد تعریف می کرد که قرار شده برای اولین بار پ-ن ببینن. از کجا جور کردن؟ میزبان از وسایل پدرش کش رفته بوده گویا. بعد میگه که نشسته بودیم.تلویزیون رو روشن کردیم.وی اچ اس تو دستگاه یهو دیدیم یه زن خوشگل و دلربا. لبا غنچه.کیوت همچون کهربا.سینه ها یکی قد هندوااااانه. البته ایشون گفتن واترملون.من برات دارم ترجمه ی سلیس وطنی می کنم قشنگ فحوای کلام برات جا بیوفته.بعد هیکل آااه. در حد تیم ملی.بعد چه کار می کنن این الهه زیبایی؟ دارن بل-جاب میدن. که خدا بل-جاب دهندگان را دوست می دارد.به کی؟ به یه مرده.چرا؟ چون که زیرا.پ-ن که چرا نداره مشتی.حالا چون تویی بهت میگم.چون که ماشینشون.یعنی ماشین زنه خراب شده بوده.بعد مرده اومده بوده کمکشون کرده بوده ماشینشون و درست کنن ایشونم به نشانه ی تشکر و قدردانی دارن "تَنک یو بِل-جاب" میدن. خدا خیرشون بده.

بله خانومه داشت تعریف می کرد.می گفت من به عنوان یه نوجوون واقعا ترسیده بودن صحنه رو که می دیدم.بعد بزرگ که میشه کم کم به فراموشی می سپاره.قلم چیه سوئد ثبت نام میکنه کنکور میده.دانشگاه خوب سراسریش قبول میشه و سال اول دوست پسر دار میشه و میره خونه ی دوست پسرش.حالا تو بگو اسم دوست پسرش شهاب.میخوام فحوای کلام و بگیری.خب؟ آره.شهاب یه شب میگه نگار من کیه؟ ایشون جواب میدن من.من.شهابم میگن پایه پ-ن هستی؟ طرفشم میگن بلی.نیکی و پرسش؟ بعد پسره پ-ن میذاره.بعد خانومه تعریف می کنه با خودش فکر کرده حتما دوران نوجوونی من آماده پ-ن نبودم که نتونستم لذت ببرم و ترسیدم و فلان.خلاصه دوباره میشینه می بینه. دوباره فضا همون.این بار مثلا لوله آشپزخونه ترکیده. تخلیه چاه میاد درست میکنه و بعدش "تنک یو بل-جاب" دریافت میکنه. نهایتا در پایان هم تخلیه چاهه رو صورت زنه ارض- میشه زنه هم خوشحال و خندانه.

خانومه داشت تعریف می کرد که آره من تو بغل شهاب.موقع دیدن این صحنه.دچار احساسات میکس شدم. قسمت فمینیست شخصیتیم احساس میکرد بهش خیانت شده و آزرده شده بود. قسمت اکتیویست شخصیتم عصبانی شده بود. قسمت ج-سی شخصیتم تحریک شده بود. ولی شی گرایی (اینکه تو پ-ن به زنان به چشم شی دیده میشه) موجود در پ-ن برام خیلی تلخ بود. تحریک شدنه برام شیرین بود. بالاخره کی بدش میاد،؟ آل- مردانه (آل-؟ -یر!) به اون بزرگی؟ ولی شی گراییه تلخ بود واسم. بعد می گفت مثل همه زن ها وقتی که نمیدونستم چه کسی رو باید متهم کنم.زدم دوست پسرم رو متهم کردم (بمیرم برای شهاب که پ-ن گذاشتی اون شب.به چه قصدی، ولی نرسیدی به مقصد حاجی) آره.میگه که عصبانی شدم.بعدش میگه لختی اندیشیدم و سفرم شروع شد.

ایشون تغییر رشته میدن. فکر میکنی چی میخونه؟ آورین. کارگردانی. بلی.کارگردانی میخونن. برای پایان نامه یکی از دروسشون که قرار بوده فیلم کوتاه بسازن یه فیلم میسازن. فیلم پ-ن. با خودش گفته که وقتی پ-ن اون چیزی رو که من می خوام نشون نمیده.احساسات یک زن رو اونجور نشون نمیده. عواطفشو نشون نمیده. به رسمیت نمیشناسه. من خودم آستین بالا میزنم. یه پ-نی می سازم که خود واقعی من رو نشون بده. لذا میشینه یه پ-ن کوتاه می سازه.اسمش و بعدا بیا یواشکی تو خصوصی بهت میگم.وقتی نود گرفتم ازت.آره فیلم و مجانی هم میذاره رو اینترنت. فیلمه گل میکنه.سر و صدا میکنه.همه حال میکنن باهاش.بعد میگه مادرم زنگ زده بود میگفت چه گهی داری میخوری؟ داری پ-ن درست میکنی؟ همسایه ها چی میگن؟ میگه ولی من این مسیر رو ادامه دادم. دلم می خواست به جای اینکه زن ها رو از پ-ن گرافی بیرون بیارم (تلاش بیهوده ای که سایر فمینیست ها میکنن) زن ها رو وارد پ-ن ایندا-تری کنم. ولی نه جلوی دوربین. پشت دوربین. به عنوان کارگردان. به عنوان فیلم نامه نویس. آستین بالا زدن. مرحبا بهشون.آورین. نتیجه کارشون هم میشه یه وبسایت .که آدرسش و ؟ آورین.تو خصوصی می دم.بعد نود که می دی.

بعد از وب سایتش میگه.یه وبسایته که مخصوص پ-ن های کارگردان هایی مثل ایشون.یا کارگردان های همفکرشون.هدفشون اینه که پ-ن و تولید کنن برای زن ها. پ-نی که تولید می کنن ظریف تره. نرم تره.سفید تره و گاهی عمیق تر حتی. الزاما هم فانتزی هاشون پاستوریزه نیست.مثلا کلی فیلم داره در ژانر به اشتراک گذاشتن همسر و روابط ضرب دری و غیره.ولی میشه گفت نگاهش یه طرفه نیست.تصویربرداری ها هنری تره. دیالوگ ها نسبتن عمیق تره.

خلاصه تهش که داشت صحبتاش و تموم می کرد .. آها یادم رفت بگم تو تِدتاک داشت صحبت می کرد. شعار تِدتاک هم اینه ایده هایی که ارزش به اشتراک گذاری و پخش کردن رو دارن به انگلیسی یعنی

ideas worth spreading.

خواهش می کنم.آره تو جمله ی آخرش شوخی می کنه و میگه من حس میکنم پ-ن برای زنان ایده ایه که worth spreading.بعد یه لحظه مکث میکنه و میگه your legs for.یعنی ارزشش و داره که پاهاتون و باز کنین براش.خواهشی که از تو دارم خلاصه اینه که پ-ن می خوای ببینی پ-ن درست ببین.عمیق ببین.و چیزای خوبش و پیدا کن.عین همون پرتقال آبداره رو توک درخت.این مسایل کارشناسی من و هرجایی پیدا نمی کنی قربونت.آره.

حالا شاید پیش خودت بگی نویسنده ی نارنجی سطور فوق چه جوری به این تِدتاک رسیده این نصفه شبه غمگین پاییزی؟ الان تو میتونی تصور کنی که اونقدری آدم -سخلی هستم که می شینم تِدتاک نگاه میکنم یا اینکه تصور کنی که بالاخره در جستجوی پ-نهای شبانه برای رهایی از افکار زاید به وبسایت این خانوم رسیده باشم و برام جالب بوده باشه و ازونجا به تدتاک رسیده باشم.خلاصه. اگه پارتنری داری که میخوای بهش پ-ن نشون بدی حتما این وبسایت رو پیشنهاد میکنم.روش دادن آدرسشم که عرض کردم.

تا پست کارشناسی و عمیق بعدی.شبت زیبا و غیر کاند-می.

کتاب های جا مانده ای

تو کتاب پاییز فصل آخر سال است چقدر خوشگل و درست در مورد مهاجرت نوشته.مهاجرت روجا.مهاجرت میثاق.کاش تهش به این نتیجه نرسه که مهاجرت بد است و جانم فدای میهن.
کاش میشد منم با روجا میرفتم خیابون نوفل لوشاتو و سفارت فرانسه و کارای مهاجرت و انجام می دادیم و با هم می رفتیم:(
چرا از این کتاب سریال نساختن؟ تو همه جای دنیا از رمان ها سریال ها و فیلم های شگفت انگیزی میسازن.به نظرم این رمان می تونست یه سریال درست درمون ازش ساخته بشه. هم داستان خوبی داره هم کلی تصویر از نوع ایرانیش.

برکینگ بد | شروع

 

ببین کی برکینگ بد و بالاخره شروع کرد به دیدن؟ سریالی که سکانس اولش با این تصویر شروع شه مبشه حدس زد قراره چه سریال دیوانه ای باشه.قسمت اولش که خوب شروع شد. 


این سکانسشم دوست داشتم. تو شب تولد همسرتون اینجوری بهش هدیه بدین خوشحال شه.

دل | شروع

تو یه تصمیم انقلابی دل و داریم می بینیم.حاج خانوم از زهرا خانوم شنیده بود و می گفت قشنگه و برام بزارش و مام دست و گذاشتیم کنار سر و گفتیم و چشم.
سه قسمت تا حالاش و دیدیم و تو این سه قسمت رستا گم شده.سه قسمت !:)) دو هزار و پونصد تا ویدیو کلیپم وسط سریال پخش شده.علی برکت الله. منوچهر هادی استاد نشون دادن زندگی های لاکچریه.خونه هایی که آدم باورش نمیشه وجود داره.این به خودی خود بد نیست.همش که نباید زندگی های عرق گیر و چرک ببینه آدم.بحث بحثه داستان نداشتنه سریالاشه.این بابک کایدان که مانکن و هم نوشته بود دل و هم نوشته.کیه ایشون؟ چرا همه سریالاشون و میدن به ایشون؟ قطعا پشت گرمی داره و به جایی وصله.آدمی که نوشته هاش در حد بچه ی شیش ساله س و چرا باید کارگردانا بدن براشون بنویسه؟ این همه نویسنده ی خوب تو این مملکت هست.چیه این آخه.

رضا موتوری

با یه پیاله چیپس و سس خرسی ولو شدم رو زمین و جلو تلویزیون دلم هوس فیلمفارسی کرده بود.خیلی وقت هم بود ندیده بودم.زندگی کردن تو روزگاری که دلم گیره بهش.در نتیجه رضا موتوری و برای بار شونصدم گذاشتم ببینم در این آخر شب دلگیر ته پاییزی.دل تنگ رضا موتوری و عباس قراضه و ممد الکی شده بودم. به قول آقا رضا نمیدونی ننه وقتی آدم تنها میشه به چه چیزایی دل می بنده.و خب متاسفانه بازم بعد هر بار دیدنش آقا رضا نرسید به فرنگیس و اشک ما رو دراورد. چرا ته همه ی قصه ها بعد چند بار دیدن عوض نمیشه؟ کاش رضا می رسید به فرنگیس.اخه اون یه مرد بود یه مرد ... تو اگه عباس قراضه رو دیدی بهش بگو که رضا مرد ...من اینجا در گیر و دار چیپس و سس خرسی و فیلمفارسیامم.تو کجایی؟ گور پدر دل ما...دل تو شاد.دل تو شاد ...

رضا یه جای فیلم  می گفت: نیگا کن! به من می‌گن رضا. من عین اولمم. همیشه هم همین ریختی بودم. به من می‌گن رضا موتوری! می‌فهمی خانم جون؟ اون فرخ خان الان کت ‌بسته تو دیوونه‌ خونه جای منه. به من می‌گن رضا موتوری! رضا دزده! من نمی‌تونم این ریختی مودب باشم. من یه جور دیگه‌ام. اگه می‌شِستم پاک آبروم پیش خودم می‌رفت. به درک که آبروی تو رفت! من اگه یه روز دعوا نمی‌کردم اون روز شب نمی‌شد! قالی رو همچین از تو اتاق نهارخوری بعد مهمونی می‌زدم که برنج داغ‌ داغ روش بود! بعد گذاشتم کنار و شروع کردم از این سینما به اون سینما فیلم ‌بری کردن. اون موقع 10 تا سینما یه فیلم می‌ذاشتن. اما وقتی من باز دو مرتبه رفتم سراغ دزدی که سینماها هر کدومشون تنهایی فیلم نشون می‌دادن...

نیگا کن.به من میگن شهاب.من نمی تونم این ریختی مودب باشم.من نمی تونم از یاد شما منفک بشم...

So p

مهدی ازم پرسید رییس چی ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻬﻮیی می گیرن ﻣﻮﻫﺎﺷﻮن و ﻛﻮﺗﺎﻩ می کنن؟ گفتم یه جا خوندم نوشته بود تو یه آزمایشی از یه سری آدمیزاد خواستن به یکی از کارهای اشتباه گذشتشون فکر کنن به یه سری دیگه از آدمام چیز خاصی نگفتن بعد به هر دو دسته گفتن این چه کلمه ایه ؟ 


So p.

ﺩﺳﺘﻪ ی اﻭﻝ ﮔﻔﺘﻦ خب ﺻﺎﺑﻮﻧﻪ. ﺩﺳﺘﻪ ی ﺩﻭﻡ ﮔﻔﺘﻦ خب ﺳﻮﭘﻪ. ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺳﺘﻪ ی اﻭﻝ ﺣﺮﻑ ﺳﻮﻡ ﺭﻭ آ ﮔﺬاﺷﺘﻦ. ﺩﺳﺘﻪ ﺩﻭﻡ ﻳﻮ. گفتش عجببب. گفتم آره خلاصه نوشته بود همه ی زن های جهان با این صحنه ی قیچی به دست جلوی آینه بودن آشنان . عین فاز ریش زدنِ من .

عطیه | شروع

بعد از شخصیت دومین سریال ترکی که می خوام از نتفلیکس ببینم ایشونه.اسمش هست عطیه. که به خارجی اسمش و گذاشتن گیفت. دو تا فصل هشت قسمتیه. قسمت اولش و دیدم و دوست داشتم.به نمه هم ترسناک بود که الان من برای خواب دچار مشکلات شدم :/ سریالای ترکیه نتفلیکس خیلی خوبن. صد و هشتاد درجه با سریال های هزار قسمتی که تو تلویزیونشون پخش میشه متفاوته.

دیالوگ های جا مانده ای

زمین گرم - سعید نعمت الله

 

"+ جهنم می دونی چه ریختیه آقا علیار؟ من تو جهنم استوار زندگی کردم که رسیدم به بهشتِ تو . به دهنِ تو که حرفِ بد ازش بیرون نمیاد . به دستت که هرز نیست به چشمت که هیز نیست . ساده ای .. لاغر مِردنی ای .. نداری . همه ی چیزایی که یه روز دوست نداشتم الان دوست دارم . سادگیتو .. لاغریتو .. نداریتو .."

خرده فرمایشات ته کوچه بن بست یک آدم جا مانده !

بهار و تابستون و پاییز عین برق و باد گذشت نارنجی.تا چشم بهم می زنیم روزا میگذرنن و نمیدونیم سرش کجا بود و تهش کجا.تو هجوم همه چیزای بد جهان سر در گردش گرفتم و فقط به تو فکر می کنم.اون وقت دنیا جای قشنگی میشه برای زندگی.قد چند ساعت.نمیدونم خاصیت سنه و سفید شدن موهام و ریشا.یا شاید سرعت گرفتن بی مهابای این دنیا که وقتی از کهکشانم بهش نگاه می کنم عین یه فرفره رو میز تحریر در حال چرخیدن و بالا پایین رفتنه.اما هر چی هست هر روز که میگذره از همشون فاصله می گیرم.میدونی نارنجی آدما تو دنیای من از انگشتای یه دستم کمترن.هرکی میاد جلو میگه سلام چطوری مثل اون ماهیایی که تموم تنشون از اینورشون به اونورشون مشخصه میشناسمشون و از این شناخت عقم میگیره.من این روزا دایم در حال عق زدنم.عین زن زاعو.خیلی وقته بازنشسته شدم و آدمایی که جام و گرفتن به غایت زشت و کریهن.
تو کجایی؟ 
قراره تو یکی از شبای ساکت و تاریک ته یه کوچه ی بن بست من موهات و ببینم.البته قبلش حتما میگم که نارنجی موهات چقدره و تو ام حتما میگی متر می کنم می دم خدمتتون و بعد من یه نفس عمیق می کشم و می خندم .الانا ته کوچه بن بستا چه خبره ؟ هنوز دختر و پسری هستن که پسر از دختر بخواد که تو تاریکی که چشم چشم و نمی بینه موهای دختر و ببینه و هی حواسش به خونه های اطراف و پنجره هاش باشه که کسی نبینه؟ بعید می دونم نارنجی.این روزا آدما دست یافتنی تر از هر وقتی شدن و تا اراده کنی هزار و یک عکس ازشون وجود داره.این روزا ته اون کوچه های بن بست هیچ دختر و پسری نیست و حتما اونجا یه ماشین پیکان آبی نفتی در حال چرت زدنه و بوی غذای همسایه ها توش گرد شده.
آخ که چقدر دوست دارم پله به پله کشفت کنم.اول دستات و . بعد موهات و بعد ... ته همون کوچه ی تاریک و بن بست .قبل اینکه تو رستوران یا آش فروشی ای شالت و بخوای مرتب کنی و مجبور شی از رو سرت ده ثانیه برداری و برای من اون لحظه ده ساعت بگذره.
تو کجایی؟
حتما داری پیش خودت فکر می کنی از کدوم طرف بیای که من و پیدا کنی. شایدم نه هنوزم پس ذهنت من آماده ی دیدنت نیستم.ولی به جون هرچی دیوونه س .چشامون چپ شد از بس که چرخوندیم و هیشکی و ندیدیم که مثل تو باشه.
تو کجایی؟ 

مطرود

مرده شوری که داره دچار فراموشی میشه و هیشکی مرده ش و بهش نمیده که بشوره ...

عجب فیلمی بود . تو کانال گذاشتم.

مانکن | پایان

مانکن تموم شد.چقدر بد بود حاجی. یعنی این نویسنده ها کارگردان های ایرانی به این فکر نمی کنن که تو این زمونه با یه کلیک هر کسی می تونه بهترین سریال های جهان رو ببینه و دیگه آدم ها می فهمن که سریال خوب چیه داستان خوب چیه؟ ببین به قران.دارم قسم می خورم.بدون هیچ جو دادن و احساسی شدنی من نویسنده ی این سریال بودم بهتر می نوشتم.مخصوصا اون مثلا اوج داستان هست فرار و بگیر و ببند و بکش بکش تو اون ساختمونه مخروبه باور کن اون و داستانش و یه بچه ی سه ساله نوشته بود.هی میدوییدن دنبال هم.اون این و میگرفت.این اون پرت می کرد تو هوا.اصن یعنی منطق داستان فاجعه بود.آخرشم که اصلا ریدمان به معنای واقعی.دو بار یه آهنگ تکراری و به طور کامل تو قسمت آخر پخش کرد ! دو تا چهار دقیقه میشه هشت دقیقه.مگه داریم؟:)) کاش خانوم نازنین بیاتی قدر خودش و خوبیاش و زیباییاش و بدونه و تو این سریال های کساشیر بازی نکنه.حیفه به خدا.

این بچه محل هست.. عمو پورنگ. تلویزیون میذاره . گاهی اوقات گذری میبینمش باور کن از این مانکن بهتر بود.بی ادعا ولی حال بچه ها و خانواده ها رو خوب می کنن. نه بازیگرای اونچنانی دارن.نه زرق و برق و فلان.

تو قسمت آخرش باز از این برف شادیا داشت:)) . 

بیرو

چقدر از موفقیت های پشت سر هم این بچه خوشحال میشم.قبلا هم وقتی پنالتی رونالدو رو گرفت براش نوشتم که داره مزد تموم سختی هایی که کشیده رو میگیره و جزو اون آدماس که خدا براش خواسته و یکی یکی چراغ های مسیر رو به روش دارن سبز میشن.دیشبم تو لیگ اروپا و وسط استادیوم لندن و مقابل تاتنهام و مورینیو انگاری غوغا کرده.فاصله ی بین کارگری و شاگرد پیتزایی و رفتگری و خوابیدن رو چمنای دور میدون ازاری تا بازی کردن و گرفتن توپ وسط معتبرترین لیگ جهان باید زیاد باشه. اما گاهی هم میتونه یه خط صاف کوتاه چتد متری باشه اندازه ی تموم پرتاب دستای این بچه لر. من از اون ادماییم که به جایی نرسیدم و از رسیدن آدمایی که لیاقتشون و دارن لذت می برم.نوش جونش حال خوبش.

میشیگان

چند وقته هر چند روز یه بار سر ساعت 10 صبح یه شماره ای با پیش شماره 001-313  به گوشیم زنگ میزنه.تا جواب میدم قطع میشه و من وقتی میزنم وصل نمیشه.رفتم دیدم پیش شماره ی میشیگان آمریکاس.هرچی فکر کردم هیشکی و اونجا ندارم و به همه ی عزیزان راه دور فرنگ نشینم زنگ زدم و گفتن اونا نبودن.فکر کنم نارنجیه.از میشیگان زنگ مب زنه بگه کمی شعر خونده و من و پیدا کرده و برام دعوت نامه میخواد بفرسته که برم اونجا پیشش.حدس می زنم.مطمن نیستم.

تخت مادربزرگ

آدم درست و حسابی در شب جمعه یاد چیزهای خوب می افتد من اما یاد تخت مادربزرگم.

تخت میان مهمان خانه بود.مادربزرگم روی تُشک مواج خواب.چه خواب عمیقی .تابستان آفتاب می افتاد تا گُل های میان قالی . آفتاب به تختش نمی رسید .مادربزرگ اما بی خیال آفتاب .خواب بود.گاهی چشم باز می کرد.دوباره می خوابید..

پاییز هوا زود تاریک می شد.زمستان هم..باز مادربزرگم خواب بود.یک بار خاله عصبانی شد و گفت : مامان خسته نشدی اینقدر خوابیدی؟

جوری این جمله را گفت که من فکرکردم شاید خاله لحظه ای وضعیت مادربزرگ را فراموش کرده.آره مادربزرگم خواب بود.گاهی تُشک مواج صدا می کرد.نه صدای بلند.صدایی مثل تِق ...انگار می خواست بگوید مادربزرگ خواب است.اما من هستم..

گاهی تُشک که تِق می کرد چشمانش باز می شد .اینجور وقت ها با خودم می گفتم دَم تُشک مواج گرم..

آره .چند ماه آخر زندگی مادربزرگ در خواب گذشت.اینقدر مست خواب بود که تو با خودت می گفتی شاید رسیده به این جمله..جمله ی..گور بابای زندگی..خواب را عشق است ..

جواب دوستت دارم مرسی نیست

.

.

رستاخیز

بالاخره تصمیم گرفتم فیلم رستاخیز رو ببینم.دیدم تو یکی از کانالا گذاشته با دوبله عربی و زیرنویس فارسی.این دوبله عربیش برام جالب بود.چون اول گفتم چه بد که باید یه فیلم ایرانی رو با دوبله عربی ببینم و بعد گفتم خب اگه بخوایم این فیلم و برگرفته از یه اتفاق واقعی ببینیم این شخصیت ها همشون عربن.پس خیلی چیز عجیبی نیست.اره خلاصه.یه فیلم ایرانی با کلی مخفیانه بازی دیدیم چون هنوز تصمیم نگرفتن اجازه ی پخش بهش بدن و به قولی توقیفه.چرا؟ شاید جالب باشه بدونی.برای اینکه چهره ی حضرت ابولفضل توش مشخصه.این دلیل مسخره نیست آخه؟ این همه خرج و هنر و زحمت این همه آدم که خودتون پروانه ی ساخت دادین بعد یهو موقع اکران بگین نع ! گناه است؟ 
بگذریم.
من راستش منتظر به فیلم شگفت انگیز از حادثه ی کربلا بودم.اما نبود.خورد تو ذوقم.یکی اینکه خیییلی طولانی بود.که فکر کنم اگه اکران شه تدوین شه و کوتاه شه.نزدیک سه ساعت بود.فیلم در مورد بکیر پسر حُر هست که از زاویه ی دید اون به حادثه ی کربلا وارد میشیم.این نقطه قوت فیلم بود که شبیه به فیلمای تکراری در این مورد نبود.این که این شخصیت همراه با پدرش چی میشه که توبه می کنن و به امام حسبن می پیوندن قشنگ بود. اما باقیش نه.
فیلم کلی بازیگر درجه یک توش ریخته اما از هرکدوم یه نیمچه سکانس بیشتر نبست.پس دلیل این همه ستاره برای چی بوده ؟ من سریال مختار رو ندیدم کامل.اما بعد از پخش هزار باره ی سریال از تلویزیون جسته گریخته بعضی از قسمت هاش و دیدم.مخصوصا حادثه ی اون روز تو کربلا.به نظرم مختار خیلی خوشگل تر به این جنگ پرداخته بود خیلی احساسی تر و هیجانی تر.تو رستاخیز همه چیز خیلی سریع اتفاق میوفته.و از همه مهم تر تو جاهای حساس و غم انگیز فیلم مثل شهادت حضرت ابولفضل یا شهادت علی اصغر یه موسیقی درست درمون رو فیلم نیست.در حالی که تو مختار من هنوز اون موسیقی شگفت انگیز و تو این لحظات یادمه.
شخصیت حضرت ابولفضل که کلی حاشیه براش درست کرده بودن خوب درومده بود اما چهره ش نه.زیبایی صورتش قشنگ بود اما هیکل نه.به هر حال ما حضرت ابولفضل رو یه مبارز حرفه ای و یه جنگجوی بزرگ می دونیم اما تو فیلم شخصیتی که انتخاب شده بود بیشتر شبیه مدل ها بود تا یه مبارز.


 

- قمر بنی هاشم - :)

و همینطور امام حسین تو این فیلم خیلی بد کار شده بود شخصیتش.اصلا حضوری نداشت.فقط گاهی یه سری دیالوگ ها داشت که در حال نصیحت و ارشاد کردن بود.در حالی که امام حسین فقط این نبوده.اون یه شخصبت بزرگ و پیچیده بود که من تا حالا هیچ فیلمی ندیدم در موردش اون چیزی که باید ساخته بشه.کاش از ظرفیت هنر و خلاقیت سبنما یه روزی استفاده کنن و این حادثه ی تاریخی و شخصیت های بزرگش درست و درمون بهش بپردارن و نشون بدن.