شب چله
 

مگه امشب شب چله نیست؟ چرا تو اینه س ته گرام که میری ملت از دیشب شروع کردن تبریک می گن هی ؟ واقعا ملت زیر این فشارا -سخلشون دَر رفته ها .  بگذریم . تو این گرونی و و پسته قد پول خون من می خواین شب چله چیکار کنین؟ شبی دست برارید و دعایی بکنید . بعد آهنگ و زیاد کنید و سَر جدتون اون آهنگ شب یلدای منِ علی مولایی و نذارید . خیلی خز شد هرکی گذاشت گوشت تن من ریخت . بزارید بزنید برقصید . هوای همم داشته باشین . بنده خدا باباها . سختشونه . چیز زیادی ازشون نخواین . بگین خودت و عشقه بی آجیل و پسته و انار دون شده . بیچاره همسرا . بگین خودت و عشق و بغلش کنید و ماچش کنید و شب رویایی رو تخت براش رقم بزنید کافیه . آجیل همیشه هم برای اونجای آدم خوب نیست . خوش به حال اونایی هم که دارن . نوش جونشون . مام داریم . البته پسته نداریم. انار داریم. دارم دون می کنم با نظم و ترتیب . حالش و ببرید . پاییز تموم شد . زمستون شروع شد . یه زمستون پر برف . تو کتابا اومده این زمستون جدایی ها به سر می رسه و همه به هم می رسن و زیر برف برای هم کلی دلبری می کنن و سال جدید و محشر قراره شروع کنن . خودم خوندم . به من اعتماد کن . شب چلتون قشنگ .

http://s9.picofile.com/file/8346410726/image_2018_12_21_16_50_12_675_TCc.jpg

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها | پایان
 

خب تموم شد . مثل همیشه باز کشش دادم تا شونصد روز طول بکشه تموم شدنش . تقصیر من نیست . حال های نامساعدم زیادن و وقتی حالم رو به روال نباشه تمرکز ندارم برای خوندن . برای همین بینشون فاصله میوفته . و خب . کتابی هم که می خوندم به تمرکز بالایی نیاز داشت . به خاطر فضای دیوونه کننده ای که داشت . كتاب جالب و كمي بسیار زیاد عجیبی بود..خط های زمانی شگفت انگیز داستان و بهم ريختگي های سرسام آورش که از دهن یه آدم سرسام آور بر می اومد و دوست داشتم....حتي گم شدن در طبقه ششم بين اتاق هارو....رفت و آمد بین تمام طبقات و آدم هاش و ...

شخصيت اصلی قصه . راوی یعنی يدالله ...از مرگ فرار كرده بود(با فرار از خاتون)ولی تمام تلاشش رو كرد كه پروفت چاقو رو تو پشتش فرو كنه....خسته از زندگی و فرار از مرگ بدون جرات از خود كشي.....خاتونِ طفلك....پيك مرگ....چقدر آدم از دست خرافات زندگی هاي جهنمي رو تجربه ميكنن...كاش مردم سرزمينم با مطالعه به جنگ جهل و خرافات برن...کاش کمی کتاب بخونید . کاش خیلی کتاب بخونید . بخونیم . بخونم .

داستانِ تبعیدیهای زمان انقلاب در طبقه ششم ساختمانی ماجراهایی دارند که گاه ادم رو شگفت زده میکنند.ترس و وحشت نا امنی بی پولی .نیاز به همدیگر.بی اعتمادی.جاسوسی. دورویی.مسائل جن سی .همه اینا رو نویسنده در یک طبقه از ساختمان با مهارت تمام به تصوبر کشیده.سبک نوشتنش رو دوست داشتم .

پایان کتاب شگفت انگیز بود . تمام موهای تنم سیخ شد از این پایان . باورم نمی شد که نویسنده انقدر دیوانه باشه و انقدر دیوانه کننده و شگفت انگیز کتاب و تموم کنه .خیلی دردناک بود .واقعا دردناك بود و حلولِ روح یدالله در جسم گابيك و تبدیل شدنش به سگ وصف ناشدنی بود ...

پروفت هم كه كمی فقط كمي دقت كنيم در اطراف خودمون زیاد می بینیم . آدم هایی كه حس ميكنن وظيفه اي دارن و باید با ضرب و شتم شما رو راهی بهشت یا حهنم کنن .
در مورد اين شخصيت ها بازهم ميتونم همينجوري بدون نظم چيز هاي زيادي بنويسم اما بهتره خیلی زیاده روی نکنم . کتاب رو باید خوند و توش غرق شد تا فهمیدش .
ممنون از رفقایی ک مجابم کردن این کتاب و بخونم . و مجابم کردن این کتاب و نخونم . چون اعتقاد داشتند خوب نیست . و باید بگم جقدر خوب که به حرفتون گوش ندادم  وگرنه لحظه های فوق العاده ای رو از دست می دادم . بدون شک .

راستی یه نکته ی جالب در مورد کتاب اسمش بود که در خلالِ داستان نویسنده غیر مستقیم بارها توضیحش میده. بارها صداهای مختلف از جمله صداهای مختلف چوبها.. اره کردن و.. رو توصیف میکنه. خیلی واقعی و روشن تصویری از اونچه در ذهن این ادم میگذره نشون میده و ما رو میبره توی همون فضا .انگار خود شخص اول داستانیم و باهاش همراه میشیم. من که از خودم میپرسیدم چرا این ادم انقدر روی صداها حساسه. و خب شاید دونستن اینکه توی ذهن یک ادم با مشکلات روانی چی میگذره کمک کنه که بیشتر درکشون کنیم. بیشتر درکمون کنید . چون من هم خیلی شبیه به این آدم بودم.
بارها و بار ها حین خوندن کتاب از خلاقیتِ نویسنده به وجد اومدم به خصوص انتهای داستان که قبلا هم گفتم که یدالله تنزل مرتبه پیدا کرد به سگ! شگفت انگیز بود .

از این کتاب بسیار لذت بردم . به همگان پیشنهاد می شود .

http://s8.picofile.com/file/8346410084/image_2018_12_21_16_50_12_933_pEO.jpg

کتاب

 

 

" برمیگردم. دراز میکشم میانِ پایه ی صندلی ها. فردا خوابِ راحتی خواهم کرد. فردا وقتی که بشاشم به راه پله ماتیلد فراموش خواهد کرد. فردا ماتیلد به یاد نخواهد آورد که دیروز هم همین کار را کرده ام. هر بار فکر خواهد کرد که این نخستین بار است. که همین حالاست. «همین حالا» .

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

 

+ و تمام .

http://s8.picofile.com/file/8346395700/272.jpg

 

خُرده فرمایشاتِ تَهِ شبی یک آدمِ جا مانده

 

 

پارسال همجین شبی. یعنی سَر شبش خونه ی قدیمی رو قولنامه کردیم . دادیم رفت خونه رو به اون آقا و خانومه رشتی . چه روزایی بود . جقدر دلم نمی خواست از اون خونه بریم و جقدر دلم می خواست بریم به خاطر پله هاش و پا درد حاج خانوم . چقدر استرس داشتم و چقدر دعا می کردم یه خونه ی خوب نصیبمون شه . پارسال همجین شبی از فردای همجین شبی یه قولی به خودم دادم که تمام زورم و بزنم و من و خدا کاری کنیم که بهترین خونه ی جهان نصیبمون شه . جه آزمون وحشتناکی بود . خونه خریدن تو تهران وحشتناکه . فکر کن اگه اون پول مورد نطر و هم نداشته باشی و بخوای جایی رو بخری که از هر نطر خوب باشه . اما من از حونم گذاشتم و خدا پشت من و حاج خانوم بود و تونستیم سر بلند بیرون بیام جلوش . بادش بخیر . با این که حس تنهایی مزخرفی داشتم اما تنهایی بدون کمک هیج کس یه جای خوب برای حاج خانوم پیدا کردم . پارسال همچین شبی بعد اینکه خونه رو قولنامه کردیم شبش تهران زلزله شد ! .. همه ریختن تو خیابونا . ملت تو پمپ بنزینا  !! .. تا صبح تو خیابونا و پارکا خوابیدن و من و بقیه همسایه ها تو حیاط جمع شذه بودیم . یه سال گذشت . اگه پارسال تو زلزله مُرده بودم امشب سالَم بود . هاها . مرگ نزدیکه به آدم . البته ترس بیشتر از مرگ خطرناکه. اونم این تهرانی های ترسو . هیج وقتم بعد یه سال فلسفه ی این که تا زلزله شد ریختن تو پمپ بنزین ها رو نفهمیدم . جه زود گذشت . جه زود پیر می شیم. عمر گران می گذرد خواهی نخواهی .. شب بخیر.

سریال

 

 

با کشتنِ شخصیت ها توی داستان ها و سریال ها مشکلی ندارم . اگه منظق و فلسفه ای پُشتش باشه . به طور مثال عرض می کنم . تو سریالِ گات وقتی ادارد استارک و یا کال دروگو یهو کشته شدن اولش خیلی جا خوردم که چرا . اما الان که سریال داره حلو میره می فهمم تمامش یه دلیلی پشتش بوده . جدا ازینکه نویسنده می خواد بگه که ترسی از حذف کردن شخصیت ها نداره . کارگردان می خواد بگه که برای جذاب شدن باید منتظر هر اتفاقی بود . اما پشتش داستان و منطق بود .که دنریس . بعد از مرگِ کال دروگو بعد از اون عشقی که ازش گرفت بزرگ شد و از بجه بودنی که حاضر بود با هزار نفر بخوابه برای اینکه برادرش به پادشاهی برسه درومد و شد کسی که الان جند صد هزار سپاه داره و سه تا اژده ها و فلان و بیصار . یا ادارد استارک با اینکه فصل یک مُرذ اما هنوز اسمش هست . به عنوان کسی که خیلی انسان بوده و توی این جمعی که تمامشون حرومزاده و پست فطرتن به عنوانِ به ادم خوب ازش یاد میشه . و نویسنده می خواست بگه ادمای خوب توی این سیاست بی پدر و مادر نمی تونن زنده بمونن . می بینی اینا همش فلسفه پشتشه . حالا همه اینارو گفتم تا در مورده اپیزود یه سریال دیگه حرف بزنم ! .. فیر واکینگ دد . بعد نیک . تروی .تراویس . مدیسون رو هم کشت . به عنوا شخصت اول قصه . بی هیج دلیل و مدرک محکمی . و تو اخبارشم خوندم که بر نمی گرده به طور کل نقشش تموم شده . با اینکه خیلی باهاش حال نمی کردم . اما دلیل مرگش به نطرم خیلی مسخرست و این نشون میده کارگردان با این ترفند می خواد سریال و بیننده براش حمع کنه . که اشتباست .

حالا حدا از اینا این اپیزودش یکی از بهترین اپیزودا بود . غیر از سریال اصلی یعنی واکینگ دد که زامبی ها به عنوان شخصیت های اصلی به حاشیه رفتن . این سریال زامبی ها و اون حس ترس هنوز جزو اصلی ترین تم داستانه . و اون حس ترس و بکر بودن منظقه هایی که دیگه آدمی توش نیست . که من تو اوایل واکینگ دد این حال و داشتم هنوزم همراه این اسپین آف هست . این که این قسمت نشون میداد آلیشیا بعد اون طوفان وحشتناک به خونه ای می رسه و می بینه مادر و پدر و دو تا بجه هاشون همه مُردن و تبدیل به زامبی شدن . بعد می کشتشون و به بیرون می بره و روشون پارچه می کشه . بعد میاد تو خونه و میره تو یکی از اتاقا و عکس این خانواده رو رو دیوار می بینه که همشون خندون بودن و سالم و داشتن زندگیشون و می کردن . اون حس غمی که به واسطه ی این اتفاق هولناکی که تو دنیا برای همه ی آدمایی که بی خاشیه داشتن زندگی می کردن و حالا یکی یکی همشون بی دلیل مُردن یکی از غمگین ترین و در عین حال فوق العاده ترین حسایی بود که این اپیزود به آدم منتقل می کرد .

http://s9.picofile.com/file/8346366534/181.jpg

http://s9.picofile.com/file/8346366518/180.jpg

کتاب

 

 

".. بعد موسیقی مناسبی پخش می کردم . بیشتر پینک فلوید . مخصوصا قطعه ی سمت تاریک ماه . خوب که فضای مناسبی فراهم می شد مکاشفه ی یوجنا را باز می کردم و می خواندم:

می دانم اعمال تو را و مشقت و صبر تو را و این که متحملِ اشرار نمی توانی شد و آنانی را که خود رسولان می خوانند و نیستند آزمودی و ایشان را درغگو یافتی . اعمال و مسکن تو را می دانم که تختِ شیطان در آنجا است و اسم مرا محکم داری و ایمانِ مرا انکار ننمودی .. نه هم در ایامی که انطیباسِ شهید امینِ من در میانِ شما در جایی که شیطان ساکن است کشته شد . اعمال و محبت و خدمت و ایمان و صبر تو را می دانم و اینکه اعمالِ آخر تو بیش از اول است . و چون فرشته ی پنجم نواخت ستاره ای را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد . و چاه هاویه را گشاد و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت . و از میان دود ملخ ها به زمین بر آمدند و به آن ها قوتی چون قوت عقرب های زمین داده شد . و بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه به گیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه به درختی بلکه به آن مردمانی که مُهر خدا را بر پیشانی ندارند . و در آن ایام مردم طلب موت خواهند کرد و آن را نخواهند یافت و تمنای موت خواهند داشت اما موت از ایشان خواهد گریخت . و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط اسمان می پرد و به آوازبلند می گوید وای وای وای بر ساکنان زمین . "

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

 

+ دوست دارم یه روزی این مکاشفه ی یوحنا رو بخونم .شگفت انگیز به نظر می رسه. می گن توسط یوحنا مرید محبوب مسیح نوشته شده .

+ آلبوم سمتِ تاریکِ ماه یکی از پرفروش ترین آلبوم های تاریخ موسیقیه . که سال هزار و نهصد و هفتاد و سه منتشر شد . موضوع آلبوم شامل مشکلات. طمع. پیری و گذر زمان. جنون و بیماری روانی هست که موضوع آخر از حالات روانی سید برت بنیان گزار و عضو اصلی گروه الهام گرفته شده.

تو زهره رو ندیدی؟
 

عجب بارونی میاد . شوش می کشه . با کلی نقشه بدون اینکه کلاه کاپشن و سرمون کنیم دور از جشم حاج خانوم زدیم تو خیابون . خلوت . بارونی . همه با چتر و کلاه و بارونی . آب از سر و کله و ریش و خشتکمون آویزون شد . چسبید . الان که رسیدیم خونه یه دو تایی عطسه پشت بندش زدیم که ایشالا در همین حد می مونه و سرما در ادامه نداره . چسبید ولی حسابی . فکر کن با اون حال و احوال رفتم تو فروشگاه افق کوروش . ملت یه جوری نگام می کردن انگار آدم فضایی می دیدن . خب بارونه بیرون . شما تجهیزات دارین برا خیس شدن .و چُسان فسانتون برا اینه آب بارون پاییز تصویر اچ دیتون و خراب نکنه به ما چه . ما خیس برگ و باد و بارون این پاییزیم که ته کشیده . تموم شد و رفت . حالا شما بگو خیس میشیم . خب بشیم. حال دلت چند؟

شاعر می گه:

 

بارون مياد جرجر، گم شده راه بندر ..
ساحل شب چه دوره، آبش سياه و شوره ..
آي خدا كشتي بفرست، آتيش بهشتي بفرست ..
جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو ...
چراغ زهره سرده، تو سياها مي‌گرده ...
اي خدا روشنش كن،فانوس راه منش كن ..
گم شده راه بندر، بارون مياد جرجر ...
بارون مياد جرجر، رو گنبد و رو منبر ..
لك‌لك پير خسه، بالاي منار نشسه ...
لك‌لك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي ..
تو اين هواي تاريك، دالون تنگ و باريك ..
وقتي كه مي‌پريدي، تو زهره رو نديدي؟ ...
عجب بلايي بچه، از كجا مي‌يايي بچه ..
نمي‌بيني خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م ...
از بس كه خورده غوره، تب داره مثل کوره ..
تو اين بارون شرشر، هوا سيا زمين تر ..
تو ابر پاره‌پاره، زهره چي كار داره ..
زهره خانم خوابيده، هيچ كي اونو نديده ..
بارون مياد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر ..
هاجر عروسي داره، تاج خروسي داره
هاجرك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي ..
وقتي حنا مي‌ذاشتي، ابرواتو ور ‌مي‌داشتي ..
زلفاتو وا مي‌كردي، خالتو سيا مي‌كردي ..
زهره نيومد تماشا، نكن اگه ديدي حاشا ..
حوصله داري بچه، مگه تو بي‌كاري بچه ...
دومادو الان مي‌يارن، پرده رو ور مي‌دارن...
دستمو مي‌دن به دستش، بايد دارا رو بستش ..
نمي‌بيني كار دارم من، دل بي‌قرار دارم من ..
تو اين هواي گريون، شرشر لوس بارون ..
كه شب سحر نمي‌شه، زهره به در نمي‌شه ..
بارون مي‌ياد جرجر، رو خونه‌هاي بي در ...
چهار تا مرد بيدار، نشسه تنگ ديفار ..
ديفار كنده‌كاري،نه فرش و نه بخاري ..
مردا سلام عليكم! زهره خانم شده گم ...
نه لك‌لك اونو ديده، نه هاجر ور پريده، ..
اگه ديگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده! ...
بارون ريشه ريشه، شب ديگه صب نمي‌شه ..
بچه خسه مونده، چيزي به صب نمونده ...
غصه نخور ديوونه، كي ديده كه شب بمونه
زهره‌ي تابون اين‌جاس، تو گره مشت مرداس ..
وقتي كه مردا پاشن، ابرا زِ‌هم مي‌پاشن ...
خروس سحر مي‌خونه، خورشيد خانوم مي‌دونه ...
كه وقت شب گذشته، موقع كار و كشته ...
خورشيد بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا ...
بارون مي‌يادجرجر، رو گنبد و رو منبر ...
رو پشت بو‌م هاجر، روي خونه‌هاي بي‌در…
ساحل شب چه دوره، آبش سيا و شوره ...
جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو ...
خروسك قندي قندي، چرا نوكتو مي‌بندي ...
آفتابو روشنش كن، فانوس راه منش كن ...
گم شده راه بندر، بارون مي‌ياد جرجر ..

+ الان شما فکر می کنی این و ملیحه شیش ساله از ورامین گفته  . ولی این شعر و استاد شاملو با اون صدای شگفت انگیزش گفته که دارمش رو کاست . می خوام بگم بعضی وقتا اسم و رسم که پشت یه اثر باشه حالا اون شعر هرچی چقدر بُرده برا اون آدم . البته که این شعر عشقه . پر از حس خوب و ناب بارونیه . در کُل عرض کردم . اصل مطلب و بگییر .

بکش پایین بی مروت
 

اول بود یه تومن . قصد خرید کردم . شد سه تومن . بعد تو گرونی ها شد 4 تومن . فقط کم مونده بود شرکت سازنده ش بیاد بگه تو گه خوردی اصن قصد خریدش و کردی ! من تو زندگیم برای یه مداد ! هم قصد خرید نکرده بودما . برا این کردم ! تا کردم رفت بالا . کردنمون مشکل داشت . خار داشت . خلاصه . هی هر روز چک کردم چک کردم . می رفت بالا . تا چار و دیویست هم رسید . بعد دلار اومد پایین . اینم داره میاد پایین . الان داره میشه سه تومن . بیایم تو این شب عزیز دعا کنیم بکشه پایین تا برم بگیرمش . گناه دارم حضرت عباسی . می خوام جی تی ای بازی کنم خب. آخر عمری می خوام بازی کنم خوشال شم جوون شم . نکشه پایین من می کشم پایین همین وسط وبلاگ . حالا بعدا میگم جطوری .

http://s9.picofile.com/file/8346341526/269.jpg

لیز می خورد هی
 
دیشب که بارون اومد. یارم لَبِ بوم اومد. رفتم لَبش ببوسم. نازک بود و خون اومد. خونش چکید تو باغچه. یه دَسه گُُل دراومد. رفتم گُلش بچینم. پَر پَر شد و وَر اومد. رفتم پَر پَر بگیرم. کفتر شد و هوا رفت. رفتم کَفتر بگیرم آهو شد و صحرا رفت .رفتم آهو بگیرم ماهی شد و دریا رفت.بی صاحاب.
خُرده فرمایشاتِ تَهِ شبی یک آدمِ جا مانده

 

 

کَله ملق . پایینم بالا. بالام پایین. دراز کشیده بودم که فشاری که افتاده بود برگرده سرجاش و گیچ و ویلی های آخر شبی راست و ریست شه و خونی که نشسته کف پا پمپاژ شه و سُر بخوره سمتِ بالا . در این وضعیت آقای مارتیک برای ما داشت می خوند . حریرشو . با صدایی حریرشون . می خوندن : " ای حریر بی تحمل. ای شکستنی تر از گُل ..ای خودت قصه ی رفتن.. تو باید بسازی با من .." این باید که این وسط میگه خیلی جوابه . میگه چاره ای نداری . می دونم من بدم کجم کُنجولم . اما تو باید بسازی با من . میگه باید من و همینجوریی بخوای و دوستم داشته باشی. چون دوستم داری همونجوری که من عاشقتم .  البته که من دارم برات یه قصر نقره ای بالای ابرا می سازم اما خب توام باید کاری کنی که منم خودم و کسی بدونم دیگه . تهش به این موضوع اشاره می کنه . جالبه . آقای مارتیک اعتقاد داره به اون بایده . البته که این بایده همیشه همه جا جواب نیست . گاهی باید خودت باشی تیشه برداری کج و کُنجولیات و صاف و صوف کنی که نگارت دلش بخواد که بیاد به اون قصره نقره ای بالای ابرا . بشینی بگی همینی که هست جواب نیست . از تو حرکت از نگار برکت . بعد خدا . بگذریم . تو این فکرا و تفسیر شعر آقای مارتیک بودم دیدم آدم فضایی کله سبزا دارن از نوک انگشتای پام میان بالا . قبلا ها پشت پنجره بالا و پایین می کردن . یه شب نشستم راشون دادم تو . می رفتن یه گوشه ی اتاق و انتخاب می کردن و پُشت هم بالا و پایین می پریدن و در مورد اوضع احوال سیاره مون و اینکه وضعیت دولت بر چه منواله حرف میزدن و فنرای دو وره کلشون که جراغ سبز روشن بود و می خاروندن . امشب بی هیج جرف و سخنی دارن از نوک پام میان بالا . از وسط سیاهی ها . قصد دارن نشونم بدن که از وسط سقف خونه هام سفینشون می تونه وارد شه و من و ببره بالای ابرا وسط یه کهکشون نارنجی . تعدادشون زیاده و قراره من هم زود برگردم . آخه من زمین رو دوست دارم . اگه بپرسی کی میشه برگشتم... به زمان شما میشه هزار سال نوری . خیلی زوده . زوده زود . اوه اوه رسیدن به زانوم . تا حالا آدم فضاییا این وقت شب از زانو بلندت کردن وقتی داشته حریر مارتیک پخش می شده و خانوم فرخزاد و آقای اقبالی و جنابِ علیزاده همزمان نگات می کردن ؟ . هاردادی بوردادی.

http://s8.picofile.com/file/8346274442/image_2018_12_18_2_6_48_273_ncS.jpg

سریال

 

 

هی هر سِری میایم از این ومپایر و تین ایج بازیا و اینا زده بشیم و بگیم این که سریال نیست . یه اپیزود رو می کنه قشنگه می شوره می بره هرجی قبلش چرت گفته بود . مثل این اپیزودش .قسمتِ پونزدهِ فصل شیش . اونجا که مادر کرولاین می میره و موقع ترحیم و اینا میشه . میگم ما که هیجیمون به خارجیا نمیره تا صد سال دیگه . کاش حدا اقل این مجلس ترحیم گرفتن و عزاداری و ازشون یاد می گرفتیم . پیرهن قشنگاشون و می پوشن . آرایش قشنگاشون و می کنن .میرن کلیسا . از فرد فوت شده خاطره های خوب تعریف می کنن . و تمام . حالا نمه اشکی هم در کنارش.ولی اون روی دیگه م میگه . نمیشه آخه . این فرنگیا تهش از ما جماعتِ شرقی بی احساس تر و یخ ترن . مای احساسی هزار سال دیگه م نمیرسیم به جایی که بی جیغ و داد و تیکه پاره کردن خدافظی کنیم با کسی که قراره دیگه نباشه .

یه دیالوگی داشت دیمن . چقدر حقیقت داشت .چقدر می فهمیدمش .

به کرولاین که مادرش روز قبل مُرده بود میگفت : هی بلوندی . ( همیشه اینجوری صداش می کنه . چون کله ش زرده ). اره . می گفت بلوندی . امروز بدترین روز زندگیت نیست . اتفاقا امروز و فردا خیلی راحت می گذره . آدما از ترس ایکه تنها نمونی همش کنارتن . هی دورت می پلکن . بدترین روزت هفته ی دیگه س . وقتی هیج چیزی جز سکوت دیگه وجود نداره .

http://s8.picofile.com/file/8346270718/178.jpg

http://s8.picofile.com/file/8346270726/179.jpg

دیگه چه خبر؟
 

اون دختره که پُشتِ کَله ی براقِ روشن پَژوه نشسته بود .

کتاب

 

 

"از وقتی سرانجام کشف کرده بودم قُمری ها با ریتمِ آن نغمه شوم چه می گویند تحمل صدایشان برایم غیرممکن شده بود .اوائل به خودم می گفتم داری خیالاتی می شوی ! در دام نیفت ! پس کوشیده بودم به جای "اعدام بایدگردد" کلماتِ دیگری را بشنوم . ابتدا به خود تلقین کرده بودم که می گویند :" بیدار باید گردد ! " اما خیلی زود منصرف شدم.چون گذشته از چفت نبودنِ مصوت های این جمله با ریتم نغمه  ی قُمری ها خود این شعار بیشتر خواب را در چشمم می شکست.بعد به جستجوی جمله مناسبی رسیده بودم به شعارِ "ایجاد باید گردد !" اما مصوت های این یکی هم چندان چفت ِ نغمه ها نبود و بار دیگر . نا امیدانه . به این نتیجه رسیدم که قُمری ها جُز همان شعاره شوم چیز دیگری نمی گویند . و حالا که آمده بودند درست بالای سرم . آن قدر حنجره هایشان را جِر دادند که سر انجام شعاری به ذهنم رسید که هم چفت نغمه ها بود و هم معنای آزار دهنده ای نداشت: اقدام باید گردد .. اقدام باید گردد ! اما باز هم خواب بر من حرام شد . چون همه اش از خودم می پرسیدم: در چه موردی ؟ "


همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

دیالوگ

 

 

"مامان میگه: بعد از امتحان ریاضی، که امتحان آخر ماست، باید از این شهر بریم به یه جای امن تر... برای همین باید هرجور شده این نامه را به شما برسانم... چون میترسم خدای ناکرده این جنگ و موشک باران به زودی تمام شود و من دیگر شما را نبینم...میدونم... همه میگن جنگ چیز بدیه و ازش میترسن... ولی راستش من اینجوری فکر نمیکنم...
من جنگُ دوس دارم !...
من موشک باران رو دوس دارم !...
من آژیر قرمز رو دوس دارم !...
من زیرزمین رو دوس دارم !...
فکر کنم زندگی من با این چیزا قشنگ تر شده...
فکر کنم دنیا هم قشنگ تر میشه، وقتی آدما... وقتی آدما عاشق میشن..."

 

بُمب یک عاشقانه - پیمان معادی

http://s9.picofile.com/file/8346254918/6545.jpg

تخفیف ویژه شب چله
 

چرا به شب چله نزدیک میشیم سوتین فروشیا شلوغ میشن؟!

سوتین قر دار گلدار گیپور دار طرح لعیا 14تومن.

سوتین نازک نخی طرح سودابه 12 تومن.

کتاب

 

 

"و برای آنکه احساسات ماتیلدا را جریحه دار نکند، تا جایی که ممکن بود، از به کاربردن جملات سرزنش آمیزی ،مثل "قبلا که به تو گفتم ..." اجتناب می کرد....به علاوه  چون گوش هایش سنگین بود بیشتر وقت ها صدای ماتیلد را نمی شنید و در نتیجه مطمن نبود که او همان سوال قبلی را تکرار کرده باشد . و اگر از او نمی خواست حرفش را تکرار کند برای آن بود که چنین درخواستی مثل آن بود که بگوید مگر فراموش کرده ای گوش های من سنگین است ؟ و این گذشته از ماتیلد ، احساسات خودش هم جریحه دار می کرد.پس می کوشید حدس بزند چه گفته است.اگر هم حدسش درست درنمی آمد اهمیتی نداشت چون خود ماتیلد هم فراموش می کرد چه گفته است."

 

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

مشاهدات عینی / سینما
 

یه دختره بود تو سینما بهمن از اینا که از این کلاه گیگیلیا میزارن سرشون که رنگیه . جای روسری . یه کاپشن دو برابر خودش و یه کوله پشتی رنگی سه برابر خودش . از این تیریپ لَش لوشا . بین اون همه آدمه دو نفره ی سه نفره ی چار نفره تیپش برام جالب بود . تنها بود . اندازه سه تای خودش خوراکی خریده بود برای فیلم دیدن . موقعی که نشستم رو صندلی . ( می دونستی من همیشهبهترین جای سینما می شینم . وسط . درست . دقیق . بدون اینکه از قبل رزرو کنم جای خوب . چون همیشه از خود سینما می گیرم.ولی خب همیشه بهترن جای سالن نصیبم میشه. زیبا نیست؟) داشتم می گفتم وقتی رو صندلی نشستم کنارم دو تا پسر واینورم دو تا دختر بودن . بعد از چند دقیقه نگهبان اومد و اون دخترارارو بلند کرد چون اشتباه نشسته بودن و همون دختره که گفتم تیپش و اومد کنارم نشست . می گن یه جیز کلفت وقتی از آسمون پرت شه پایین اون میاد صاف میره تو اینجای من .بحث اونه. البته دختره اون چیز کلفت نبود ولی خب حدس زدم قراره لحطاتِ سختی به خاطر خوراکی هایی که داره نصیبم شه . جراغا که خاموش شد کلاهش و برداشت  گذاشت توی کوله ش . موهاش و مرتب کرد و از پُشت بست و نشست به فیلم دیدن . البته فیلم نمی دید . یه ربع با گوشیش ور رفت . نیم ساعت انواع اقسام پماد و کرم ضد آفتاب و مهتاب و مالید به خودش . بعد خوراکی ها بود که شروع شد . چُسِ فیل با آب میوه . چیپس با پشمک . وسط های فیلمم یکم خندید و آخراشم فکر کنم خوابید چون تکون نخورد  . من اینارو از گوشه ی چشم دیدن . و گرنه در یه فضای هنری زل نمی زنم به کسی . شمام نزن . زشته .

تک سکانس
 

یه جایی از فیلم هست میترا و ایرج که بر خلافِ بقیه همسایه هاشون به پناهگاه نمیرن موقع آزیر قرمز یه تک سکانس خیلی جذاب با هم دارن . میترا دو تا کلاه کاسکت که از جایی خریده بود و میذاره رو میز . این دو تا شخصیت اصلی رو به روی هم می شینن و ایرج که بلد نیست حرف بزنه تصمیم می گیره بالاخره حرف بزنه و اوضاع رو بهتر کنه . از تلویزیون موسیقی شگفت انگیز دیدنی های استاد جلال مقامی در حال پخشه . میترا پیشنهاد میده کلاه کاسکت ها رو تو خونه روی سرشون بزارن که موقع بمبارون آوار رو سرشون نریزه . و شما تصور کن یه زن و شوهری که وسط خونه با کلاه کاسکت قرمز و آبی رو سرشون نشستن و می خوان با هم حرف بزنن . حرف های عاشقانه ی بعد دعوا . حرف های دلبرانه ی موقع اشتی . فوق العاده س این سکانس . من و یاد رگ خواب انداخت . جایی که همین لیلا خانوم با کوروش تهامی سرشون و تو یه پیرهن می کنن . از اون تک سکانس های ناب عاشقونه که کم تو فیلم های ایرانی بهشون پرداخت میشه . و اون دیالوگ های میترا و ایرج . چقدر دلبرانه بود چقدر جسبید وقتی ایرج به میترا می گفت : تو خیلی خوشگلی حتی با همین آرایش ناشیانه ای که کردی . دوستت دارم . خنده هات و دوست دارم . حتی وقتی نمی دونم موقع این خنده داری به من می خندی یا واقعا می خندی .

بُمب یک عاشقانه
 

http://s9.picofile.com/file/8346145750/bomb2.jpg

+ "خدایا ازت خواهش می کنم عراقی ها و صدام یزید عزیز هر شب بیان تا وضعیت قرمز شه من برم تو پناه گاه دختر همسایمون و ببینم !"  :))

فیلمی دوست داشتنی و شریف که به جانِ آدم می نشیند ! این اولین چیزی بود که بعد از اینکه از سینما اومدم بیرون گفتم . راستش اولش که شروع شد مثل همه ی فیلم ها که زود قضاوتشون می کنم گفتم چرا جذبم نمی کنه . اما به مرور فضا . دیالوگ ها و سکانس های بی نظیر من و غرق کرد تو خودش . چقدر خوش ساخت بود این فیلم . فضای دهه پنجاه. شصت فوق العاده کار شده بود . پُر بود از نشونه هایی که اگه با آدمای این دهه به تماشای این فیلم بشینید و عکس العمل هاشون و ببینید متوجه حرفم خواهید شد ! ..

سیامک انضاری فوق العاده . پیمان معادی و لیلا جذاب . مثل همیشه . تا اوایل فیلم گفتم باز هم یه بازی تکراری از لیلا خانوم. اما در ادامه با دلبری و زیبایی بی نظیرش ثابت کرد که باز هم زود قضاوت کردم . این زن بی نظیر و خیلی بازیگره .

فیلمی عاشقانه در بستری از جنگ .درست مثل اسمش . بچه هایِ دهه ی پنجاه .بچه هایی که این روزا تو آغازِ میانسالیشون هستند.بچه هایی که الان ترجیح شون نامه نوشتن به محبوب است.بچه هایی که حرف زدن خیلی بلد نیستند .بچه هایی که هنوز کودکند.بچه هایی که در زمانِ بی عشقی جوانی کردند.وسط قطع شدن های مکرر برق و پناهگاه و جنگ و خونریزی عاشق شدن و عاشق ماندند . مثل پسر بچه ی جذابِ فیلم . به کی بگم منه دهه شصتی این اسارت ها و شکنجه هایی که تو مدرسه نشون می داد و تجربه کردم؟! گچ خوردنا . مستراح ! نوشتن ها . مرگ بر آمریکا های سر صف . دفتر دزدیدن ها . مداد لای انگشت گذاشتن ها . کتک خوردنا . ناظمای عقده ای دیدنا . فوق العاده بود . سکانس های مربوط به مدرسه فوق العاده بود . همونطور که سکانس های زندگی خصوصی میترا و ایرج شگفت انگیز .چقدر خوب معادی این فلسفه ی شعار دادن های بی خود و پوچ و به مسخره گرفته و نشون داده .

فیلم داستان شگفت انگیزی نداره . بیشتر زومش و گذاشته رو محیط رو ساختن . نشونه های اون دهه هارو آفریدن . تیله بازی تو خیابون و گُل کوجیک بازی کردنا . توپ زیر ماشین گیر کردنا و با پا دراوردنا ! من دکترای این کار و داشتم همیشه ! :)) .. و البته این ضعف نیست . به نظرم همین باعث شده که فیلم دلچسب و جذاب بشه و تهش یه لبخند بشینه رو لبات .

فیلم اول داشت . وسط داشت. آخر داشت . وای از آخرش. من همچنان معتقدم کاش اون آخر جور دیگه ای نوشته می شد . مهربون مثل باقی فیلم . اما خب پیمان معادی به عنوان نویسنده و کارگردان فیلم می خواست که شوک بزرگی به تماشاجی بده و بگه که این مهربونی ها . این دوست داشتنی زندگی کردنا تو اون روزگار سختی هایی هم داشته . جیزی به نام جنگ که خیلی می تونست مثل همون پایانش وحشتناک باشه .

در آخر ایده ی فیلم و دوست داشتم . جان گرفتن عشق تو روزگاری که از دو دقیقه بعد خودت خبر نداری. چیزی که فیلم خیلی در موردش حرف می زنه . از زبون لیلای حاتمی . ولی کاش بیشتر به شخصیت های میترا و ایرج می پرداخت پیمان معادی . کاش یه بک گراند قوی تر از گذشته ی این دو شخصیت می داد که اختلافشون خیلی بیشتر آدم و درگیر کنه . تنها نقطه ضعف فیلم و همین میشه دونست .

در هر صورت خیلی چسبید به من . برید ببینید . مطمنم لذت می برید . با کسی برید که کمی از شما قدیمی تر باشه . مطمن باشید بعد فیلم برای تمام سکانس ها کلی خاطره و حرف داره که با شما بزنه . مثل من ..

باران
 

از دیروز که گفتم هوا آلوده س باران شروع کرد به باریدن. هی گفتم کاش از خدا چیز دیگری می خواستم . اما باران هم همون چیز دیگه ای هست . دیشب با صدای باران که به کولر می خورد خوابیدم . صبح همراه با بارانی که همراهِ خودش کلی خواب پایین می آورد بیدار شدم . و غروب همراه با باران به سینما رفتم و بُمب .. یک عاشقانه را دیدم.

سریال

 

 

http://s9.picofile.com/file/8346070192/MV5BN2ZkNWUxMmQtZGRkMy00MTA2LTljZjktOWYxOTQ1NmY0MDQ3L2ltYWdlL2ltYWdlXkEyXkFqcGdeQXVyNTc3NTEzMDU_V1_.jpg

باید اسمِ این اپیزود رو گذاشت اپیزوده دیالوگ های ناب . عجب حرفایی رد و بدل شد . مو به تَنِ آدم سیخ می شد . دیالوگِ بین واریس و لیتل فینگر .مونولوگی که لییتل فینگر با اون صدای جذاب و خوف انگیزش رو تصاویر شخصیت ها می گفت .میگفت که هرج و مرج یک نردبانه ! کسایی که تلاش کردن برای صعود و موفق نشدن و فرصت دیگری به دست نمی آوردند! سقوط آنها را خرد کرد. بعد تصویر از جافری و اون دختره ی بدبخت نشون داد که به وحشیانه ترین شکل ممکن توسط جافری کشته شده بود . بعد گفت کسایی که شانس بالا رفتن از نردبان را داشتن ولی رد کردن آنها خدا و عشق را انتخاب کردند! بعد تصویر شی و سانسا رو نشون داد . بعدم گفت که تنها نردبان است که واقعیه و بالا رفتن از نردبان است که اهمیت داره.بعدم تصویر جان اسنو رو نشون داد که داشت از دیوار بالا می رفت . این سکانس بالا رفتن وحشی ها به همراه جان اسنو از دیوار چقدر خوووب یود . چقققدر خوب بود . عجب هیبتی داشت دیوار و اون سرما . تا پوست و خونت احساسش می کردی . معلومه خیلی زخمت کشیدن برای این سکانس . عااالی بود . بقیه دیالوگ هام عالی بود . دیالوگ های بین جان اسنو و اون دختره.دیالوگ های بین جادوگر قرمز پوشه توی جمع برادری. دیالوگ های بین گریجوی و شکنجه گرش. یعنی دهنم صاف شد سر این شکنجه ای که سر این ننه مُرده اون پسره آورد . معلوم نیست کی و چرا . ولی خیلی وحشتناک و درد آور بود . اون حس ترس و اینکه آدم می تونست خودش جای گریجوی بزاره خیلی وحشتناک بود . دیالوگ های راب.تایرون و پیره زنه.اوه اوه دیالوگ های تیریون و سرسی . همشون شاهکار بودن . واقعا لذت بردم . لیتل فینگر یکی از بی شرف ترین شخصیت های تاریخه برام ! خیلی پست فترته ها . پست فترتی برای یه دقیقشه .  در کل اپیزود با شکوهی بود و با این که وسطای فصل سه هستم . نگرانه تموم شدنشم !

نود
 

چه اتفاق هایی که تو این فوتبال نمیوفته . الان که من اینجا نشستم دارم برای شما قصه ی شب می گم طرف نشسته تو خونه ش داره شرط می بنده روی کرنر ! اگه بیست تا کرنر تو فلان بازی بدی فلان میلیون پول بهت میدیم . یا این شرط بندی های سایت و اینا . ملت چه پولایی در میارن . شیطونه میگه بزنم تو کارش . اما بعدش میگه آخه بدبخت تو چی داری که می خوای شرط بندی هم کنی . چس مثقال پول ته کارتت حلبک بسته . همونم بزن به اونجای گاو بره راحت شی. والا. ما ازین شانسا نداریم . اصلا حدیث داریم مسلمان شرط بندی نمی کنه . جرامه .

کتاب


" + در کودکی چیز هایی درباره ی سگ چِل سینه از پَرده دارها شنیده بودم. مثل همیشه به بدترین وضعِ ممکن فکر کردم: «نکند...»
- نه، خیالتان راحت باشد. این شمر است که به صورت سگ چِل سینه در می آید."

 

 

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی


 

بانوی عمارت
 

دیالوگ های این سریاله خوبه. بد نیست. ترکیبی از دیالوگ های شبیه به حسن فتحی و سعدی سینما علی حاتمیه . ولی همین شبیه بودنش باعث میشه در عین خوب بودنش نچسبه به آدم . انگاری که نویسنده نشسته و دیالوگ های این دو بزرگ سینما رو از روش کپی کرده و معجونی در اورده که شبیه به دو تاشون هست و نیست . خلاقیت پس کجا می ره؟ کپی کردن که کاری نداره .

+ بعد این دختره نیکی نصیریان . همون دختر شیش جیب پوش و تیریپ لَش سریال بزنگاه که بچه ی عطاران بود چرا انقدر یخ بازی می کنه؟ یه ذره احساس تو صورت و دیالوگ گفتنش نیست . خیلی ماسته.

فوت به دلایلِِ کاملا غیر طبیعی
 

هوا یه جوری آلودست تو گویی مه گرفته و از بیرون شبیه غروب های لندنه و هوا جوری آلودست که تو گویی پُشت این ابرا الان یه بارونی میزنه قَد دیوانه بارانه شمال. تو ایستگاه مترو نشستی ته تونل چنان الوده و پُر از غباره که مطمنی دیگه روی زمین و نمی بینی و همین حا زیره زمین خفه میشی و می میری. هزار ساله این وقتای سال که میشه تهران آلوده میشه و هزار سال بعد از امروز و من.. باز هم همین اتفاق میوفته و کسی نیست بگه چرا و هیچ کاری نباید کرد و علی برکت الله ! یه پیاده روی از سهممون تو این زندگی مونده که اونم جدیدا هر بار میریم با حالتِ تهوع و قلبِِ تیر کشیده و چشمی که می سوزه بعد بیست دقیقه باید بر گردیم . فقط باید بشینیم و نگاه کنیم و به بهشت زهرایی فکر کنیم که تو این روزا شیفتش طولانی تر از همیشه س . مرگ به خاطر شرایطِ محیطی و زندگی در حایی که یه در صدم توش تقشی نداشتی . و زوره ادامه ی تغیرش و هم نه .خیلی ستمه. بشین و بلتد بگو لا اله الله . به یزدان که گر ما خرد داشتیم/ کجا این سرانجام بد داشتیم؟ البته جای همه ی اینا میشه به برفِ امروز تبریز هم فکر کرد . و دو بار با پُشت دست کوبید رو پیشونی و سه بار با کفِ دست کوبید به پا.

کتاب

 

 

"نقطه ضعف اریک فرانسوا اشمیت را می شناختم. در آن روزها که در الجزایر از لوله ی تفنگها بنیاد گرایی شلیک می شد. بارها خشم و خروش او را از فجایعی که در آنجا میگذشت دیده بودم. پس کافی بود بگویم با هدیه کردنِ اتاق بغلی به پروفت مار در آستین خود پرورده. اما این را هم می دانستم که تلقین کردن این امر به اریک فرانسوا اشمیت آسان نبود. در این مدت ایرانی ها را خوب شناخته بود. می دانست هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد. هرکس پیش او می آمد برای دیگری فتنه می کرد."

 

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

شب بخیر.
 

بچه ها آهنگای بندری دوست دارید؟ این آهنگم از ساخته های خودم هست . این آهنگ از یه نامه میاد که از ایران به دستِ من رسید و انقدر این نامه قشنگ بود که باعث شد این شعر و آهنگ و براتون بنویسم . حاضریید؟ هاااا؟ عِععه عِعه ... لتس گووو . اورییییی بااادی .. لتس گووو ..

سریال

 

 

آمریکن آیدل رسیده به چهارده نفر نهایی . شرکت کننده های گلچین شده ای که تا اینجا رسیدن خیلی جالبن . هر کدومشون یه ویژگی و یه بک گراندی دارن . چه تو هنرشون . چه تو صداشون . چه تو زندگیشون . که مسابقه به همه ی موارد قطره چکونی مثل یه فیلمِ مستند پرداخته که باعث شده یه جورایی با همشون آشنا بشی . یکی از شرکت کننده ها هست . که انتخاب آهنگایی که برای مسابقه انجام میده شگفت انگیزه . صدای فوق العاده شگفت انگیز و ماورایی داره . پُر از لطافت . پُر از حس . همیشه موسیقی هایی که انتخاب می کنه موسیقی های آرامش بخش و کمتر شناخته شده ای هست که همه حتی داورا اونا رو تا حالا نشنیدن . صداش و می شنوم یاد دایدو هم می افتم کمی . لطافت صداش خیلی شبیه به اونه .

 http://s9.picofile.com/file/8345964742/160.jpg

یکی دی'ه از شرکت کننده هام هست که همیشه یه پیرهن شلوار معمولی و عجیب می پوشه و نوع خوندن و صداش خیلی عجیب و جالبه . نوع اکتاش شبیه به هیچ کس نیست . سیخ وا میسته و روی صحنه انگaتای دستش و صاف به هم میچسبونه و بالا ترین نُت هارو به بهترین نحو می خونه اونقد که اشک آدم در میاد . حتی اگه نفهمی چی میگه .

 http://s9.picofile.com/file/8345964818/167.jpg

و این پسر - دختر ! .. به نظرم اول شه  . همیشه داورا وقتی اجرا می کنه میخکوب میشن . صداش معلوم نیست از کجاش در میاد اما بالاترین نُت هارو جوری می خونه که تو شک می کنی این خواننده ی آماتوریه .بیشتر آهنگ هایی که انتخاب می کنه هم از آدل و بیانسه و این آخری هم از کویین بود . شو ماست گو آن . آدم جالبیه . تو قبل مسابقه پسره . اما موقع خوندن آرایش می کنه و دختر میشه ! .. و هیچ کس هم به یه ورش هم نیست که این چه موجودویه . چون می دونن بهشون ربط نداره . فقط صداست که باید قضاوت شه . و اون صدا اونقد شگفت انکیزه که اصلا نمی تونی جیزی در موردش بگی .

http://s8.picofile.com/file/8345964918/158.jpg

http://s8.picofile.com/file/8345964942/159.jpg

و ایشون که لز یا هم ج-س گرا هست . یعنی با یه دختر ازدواج کرده . و همیشه هم همسرش تو تماشگرا هست و تشویقش می کنه . صدای قشنگی هم داره . البته فکر نکنم خیلی بتونه بالا بیاد .

 http://s9.picofile.com/file/8345965084/164.jpg

راستی به این رنگِ مو چه رنگی می گن؟ می رن آرایشگاه می گن سفید کُن؟ آخه سفید هم نیست . نقره ایه . نقره ای روشن ! نمیدونم . ولی خیلی رنگ شگفت انگیزیه . بعد شما باور می کنی ایشون هیجده ! سالشه و مدرسه میره؟! .. هیجده ساله های ما شبیه پنج ساله ها می مونن از لحاط قیافه و رفتار . میگن محیط و ژن خوب و آب و هوا همه ش اثر داره . اینجاست .

http://s8.picofile.com/file/8345965176/168.jpg

http://s8.picofile.com/file/8345965192/170.jpg

کیتی پری هم با مدل مو و رنگ جدیدش اون وسط فقط دل می بره . لعنتی .

http://s8.picofile.com/file/8345965234/156.jpg

 

 

چرا آمریکن آیدل نمی بینین؟ ببینین . خیلی خوبه . دنیای شگفت انگیز آمریکایی ها .

کتاب

 

 

" حرکتِ چیزی به لطافتِ ابریشم هم می توانست همان فاجعه ای را بیافریند که حرکتِ بالِ پروانه:

در خیابان از زنی ساعت را می پرسید. زن می ایستد و به ساعتش نگاه می کند : پنج و ده دقیقه .

این پرسش برای شما عملی است خاتمه یافته . اما خوده این عمل . مثلِ هیولایی نوزاد . بی اعتنا به شما . به هستیِ مستقلِ خود ادامه می دهد . همان چند ثانیه کافی است تا زن . که به سرعت وارده ایستگاه مترو شده است و قطاری را که در همان لحظه به راه افتاده از دست بدهد . دو دقیقه ی بعد . قطار دیگری از راه می رسد زن سوار می شود . چند ایستگاه آن طرف تر تصادفی وحشتناک با قطاری که از سمتِ مقابل می آید باعثِ از دست رفتن جانِ تعدادی از مسافران می شود . زن که می توانست با قطار قبلی برود به خاطر یک عملِ ساده ی شما نامش در فهرستِ قربانیانِ این تصادف رقم می خورد .

این ماجرا هم در نظره شما فرضیه ایست مسخره که ابداعش فقط از دهنِ بیماری مبتلا به پارانویا ساخته است .

با وجود این . کسی که ساعت پنج و بیست دقیقه ی بعد از ظهر سیزده آوریل سال پیش درست مقایل در ورودیِ متروی اوبر کامف از زنی ساعت را پرسید . وقتی عکس ها و اخبار مربوطِ به تصادفِ دو قطار در گار دو نور را دید . حتی اگر به این فرضیه های مسخره اعتقاد می داشت . نمی توانست تصور کند که مرگِ آن زن پایان عواقبِ آن سوالِ کوچک نبود . با مرگِ آن زن مردی که از مدت ها پیش در جایی ایستاده بود نردیک به انتهای یک دایره ی مرگ . یک قدمِ دیگر به پیش رانده شد !"

 

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

بعد هم انگشت هایش را می لیسد
 

خرما بخور .. تو چرا خرما نمی خوری؟